Shamimane

من مجنون عشقم...❤

shamimane

مادر بودن و حس مسئولیت اینکه عاشقشی بهترین دلیل برای زنده بودنه...خود این یکی از خوبی های زندگیه... ...
10 مهر 1399

shamimane part 10

یگانه بود... +سلام مینا بازم با این کیف کهنت اومدی؟! کیفمو ازش میگیرم و میگم:اره به تو هم مربوط نمیشه خیلی هم میشه میتونم سه سوته از این مدرسه پرتت کنم بیرون...خودت میدونی که مادرم مدیر این مدرسست +یـــــــــــــگانه +سلام نـــــــادیا میپرن بغل هم دوتا اسکل خوب همو پیدا کرده بودن +عشقم داری باز با کلاس پایینا حرف میزنی بیا بریم یگانه هم با خوش رویی جوابشو داد:باشه عزیزم رفتن...اخیش +مینا بیخیالشون احمقا -همینطوره... اناهیتا اومد...یکی از معروف ترین بچه های مدرسه بود همه دخترا میخواستن باهاش دوست بشن...پدرش خیلی به مدرسه کمک میکرد و اون خیلی پارتی داشت دقیقا بر عکس من...اما از خودم نا امید نمیشدم...من زندگیمو دوست دارم هر چقدرم ک...
10 مهر 1399

Shamimane part 9

بو از پارمیس بود...انگار پارمیس کار خرابی کردا بود...مینا اومد...باورم نمیشه سه سوته پوشکش رو تعویض کرد رفت... +نمیایی؟! _کجا؟! +خونه از پارمیس مواظبت کنی...من باید برم کلاس _باشه وارد یک جای تنگ شدیم... هر چقدر تنگ و کوچیک بود...دنج و گرم بود مینا پارمیس گذاشت روی تختش...خب من دیگه برم... _با این لباسا... +اره دیگه عادت کردم رفت و من و پیش بچه تنها گذاشت از زبان مینا: وارد مدرسه شدم... توی فکرم این بود... چرا یک حسی بهم میگه...اون شبیه مادرمه...حسی که بهم منتقل میکنه... دستاش هم گرمه... +ســـــــــــلام مینا _سلام ملینا +چطوری؟! _خوبم ممنون ملینا تنها دوستم بود... یکی از پست کیف میقاپه... ...
10 مهر 1399

Shamimane part 8

مینا دستمو گرفت... _جانم؟! +م...م...ممنون لبخند زدم و گفتم:خواهش میکنم ناگهان صدای پارمیس در آمد...رفتم سمتش با لحن کودکانه ای گفتم:چیشده خانم کوچولو مینا گفت:گشنشه شیشه شیرش روی سطل زبالست به خودم گفتم...خیلی غیر بهداشتی اما چاره ای ندارم... شیر رو برداشتم بچه رو بغل کردم و خوروندمش... خوابید +خب داستان من اینه مادر و پدرم ولم کردن _لازم نبود... +مشکلی نیست پیش تو حس راحتی دارم _خب اگه اینطوریه منم از عروسی فرار کردم با هم خندیدیم پارمیس بیدار شد و گریش گرفت رفتیم سمتش گفتم:این بوی مزخرف از کجا میاد...
10 مهر 1399

Shamimane part 7

برگشتم دوتا مرد لات رو دیدم... ترس بدنمو پر کرده بود...ناگهان... مینا پیرنمو چسبید معلوم بود ترسیده بود زمزمه زیر لب گفت مادر...اون لحظه زیبا ترین لحظه عمرم بود یکی به من گفت مادر...ترسم بهم ریخت رفتم جلو... گارد گرفتم... زود باش بیا...مرد چماقشو آورد سمتم...چشمامو بستم منتظر درد زیادی شدم... چشمامو باز کردم... یک خانم زیبا رو جلوشو گرفته بود...پرتش کرد اونور... +خانم حالتون خوبه؟! _بله ممنون +بچهاتون چی _بچه هام؟!... اونا هم خوبن +خداروشکر من فاطیما هستم... _منم شمیم هستم +ااا من باید برم عشقم بچمو برسونم مدرسه خدافظ بازم همو میبینیم _آها باشه خدانگهدار مبنا دستمو گرفت......
10 مهر 1399

Shamimane part 6

که...صدای گریه شنیدم...به طرف صدا رفتم...دقیقا بغلم بچه کوچیکی نشسته بود...یک پتو هم دستش بود...تنش کثیف بود لباس پاره پوره ای بر تن داشت...موهای کثیف پریشونی داشت...تو چشماش غم معلوم بود... _ببخشید؟! +بله؟! _چرا داری گریه میکنی؟! +شما کی هستی _من شمیم هستم +آها بعد قضیه این لباس عروس و صورت داغونت چیه؟! یک طوری حرف می‌زد کمی بهم برخورد... _خب من عروسی بودم +با این ریختت _داستانش طولانیه +خب... صدای گریه ای از پتو اومد گریه یک بچه کوچیک _چی داخل اون پتو چیه؟! +اوو.. این خواهرمه _واقعا شاید بتونم کمک کنم کنارش زانو زدم...بچه رو ازش گرفتم _خب اسم خانومی چیه؟! +من... مینا هستم اینم خواهر کوچولوم پارمیسه _پدر و مادرت کجان؟! تا...
10 مهر 1399

Shamimane part 5

5 ساعت بعد: با لباس عروس و آرایش به هم ریخته وارد شهر میشم...همه به من خیره شدن انگار چیز عجیب غریبی دیدن...بیخیال چشم ها میشم...روی نیمکتی میشینم...یعنی واقعا من دیگه فرار کردم...به دل نگران پدر مادرم فکر میکنم...به لباس عروس تنم...به پای برهنم... پا میشیم دلم غار و قور میکنه...به بازار میرم خیلی شلوغه...وارد یک رستوران میشم...خیلی شیکه...همه لباس های شیکی پوشیدن...به میز پسر دختری نگاه میکنم...پسر سربازه...عشق از چشاشون معلومه...به منو نگاه میکنم...چشم به قیمتش میخوره...یادم میاد...اصلا پول همراهم نداره...حالا چیکار کنم...گارسون میاد و میگه... خانم میتونم کمکتون کنم... چند ثانیه تو چشماش خیره میشم...خیلی شرمسار شدم...میدوم و از...
10 مهر 1399

Shamimane part 4

خدمتکاران من و به سمت باغ بزرگی می‌بردند...ترسیده بودن...نمیخواستم زندگیم نابود بشه... _ببخشید +بفرمایید _میتونید برام آب بیارید؟! +بله حتما خدمتگذار رفت بقیه حواسشون به من نبود...خیلی آروم و بی سر صدا فرار کردم...فکر نکنم کسی متوجه شده باشه...فقط میرفتم جلو...وارد دشتی شدم...هیشکی دنبالم نبود...صورتم خندان شد...دسته گلم را پرت کردم رو هوا و روی چمن زار ها رقصیدم...خوشحال و خندان...با پاهای برهنه به سمت تهران رفتم...
10 مهر 1399

Shamimane part 3

من را سوار اسب سفید کردند...اما دیگه برای من اسب سفید اسب سفید شاهزاده نبود بلکه اسب سفید شیطان سفتی بود...شتابان به دهکده کندلوس رفتیم...در دلم میگفتم: یعنی الان دزدیده شدم؟! میخواد باهام چیکار کنن میخواستم گریه کنم اما از طرفی هم نمیخواستم ضعیف با نظر برسم...بعد از دو ساعت راه به دهکده کندلوس رسیدیم. دختر های سفید رویی من رو از روی اسب پا کردن به طرف دهکده بردن وارد یکخونه بزرگ شدیم...خانم ها دورم جمع شدند...با لبو رژ گونه گذاشتن برام و همینطور رژ لب زدند...لباس پر زرق و برق سفید رنگی تنم کردن...حالا فهمیدم چیشده...نمیتونم دیگه ازش فرار کنم...فکر کنم...زندگیم داره نابود میشه...دست گلی با گل های خونین رنگ رز بهم دادن...دارم اسیر...
10 مهر 1399

Shamimane part 2

اما وقتی اسم پسرش اومد...بدون اینکه فکر کنم گفتم بله...پسرش دوست صمیمی من بود...ولی برای من فقط دوست نبود...من عاشق و دل باختش بودم...دخترا براش گیس کشی میکردن. ده خدا گفت:پس هفته بعد ایشاالله ازدواج میکنن...  خوشحال رفتن توی ده کده گردش...از وقت به این موضوع فکر میکردم لپام گل مینداخت...اسب ها با سرعت زیاد وارد ده کده شدن...کلای آبی رنگم پر کشی و رفت...اسب ها ایستادند...پسر خوش قیافه با قد بلند از اسب سفید رنگش پیاده شد...به سمت من آمد...دستش رو به روی من دراز کرد و پیشنهاد داد. _اصلا شما می هستید +بنده پسر ده کده کندلوسم...امیر حسین _متاسفم اما من دارم ازدواج میکنم +ازدواج؟! _بله با پسر ده خدا دو خدمت گزار خود ...
10 مهر 1399
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به Shamimane می باشد