Shamimane part 7
برگشتم دوتا مرد لات رو دیدم...
ترس بدنمو پر کرده بود...ناگهان... مینا پیرنمو چسبید معلوم بود ترسیده بود زمزمه زیر لب گفت مادر...اون لحظه زیبا ترین لحظه عمرم بود یکی به من گفت مادر...ترسم بهم ریخت رفتم جلو... گارد گرفتم...
زود باش بیا...مرد چماقشو آورد سمتم...چشمامو بستم
منتظر درد زیادی شدم...
چشمامو باز کردم...
یک خانم زیبا رو جلوشو گرفته بود...پرتش کرد اونور...
+خانم حالتون خوبه؟!
_بله ممنون
+بچهاتون چی
_بچه هام؟!... اونا هم خوبن
+خداروشکر من فاطیما هستم...
_منم شمیم هستم
+ااا من باید برم عشقم بچمو برسونم مدرسه خدافظ بازم همو میبینیم
_آها باشه خدانگهدار
مبنا دستمو گرفت...
ترس بدنمو پر کرده بود...ناگهان... مینا پیرنمو چسبید معلوم بود ترسیده بود زمزمه زیر لب گفت مادر...اون لحظه زیبا ترین لحظه عمرم بود یکی به من گفت مادر...ترسم بهم ریخت رفتم جلو... گارد گرفتم...
زود باش بیا...مرد چماقشو آورد سمتم...چشمامو بستم
منتظر درد زیادی شدم...
چشمامو باز کردم...
یک خانم زیبا رو جلوشو گرفته بود...پرتش کرد اونور...
+خانم حالتون خوبه؟!
_بله ممنون
+بچهاتون چی
_بچه هام؟!... اونا هم خوبن
+خداروشکر من فاطیما هستم...
_منم شمیم هستم
+ااا من باید برم عشقم بچمو برسونم مدرسه خدافظ بازم همو میبینیم
_آها باشه خدانگهدار
مبنا دستمو گرفت...
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


Shamimane part 7
