Shamimane part 2
اما وقتی اسم پسرش اومد...بدون اینکه فکر کنم گفتم بله...پسرش دوست صمیمی من بود...ولی برای من فقط دوست نبود...من عاشق و دل باختش بودم...دخترا براش گیس کشی میکردن.
ده خدا گفت:پس هفته بعد ایشاالله ازدواج میکنن...
خوشحال رفتن توی ده کده گردش...از وقت به این موضوع فکر میکردم لپام گل مینداخت...اسب ها با سرعت زیاد وارد ده کده شدن...کلای آبی رنگم پر کشی و رفت...اسب ها ایستادند...پسر خوش قیافه با قد بلند از اسب سفید رنگش پیاده شد...به سمت من آمد...دستش رو به روی من دراز کرد و پیشنهاد داد.
_اصلا شما می هستید
+بنده پسر ده کده کندلوسم...امیر حسین
_متاسفم اما من دارم ازدواج میکنم
+ازدواج؟!
_بله با پسر ده خدا
دو خدمت گزار خود را که به نظر هم سن خودش بودند صدا زد...بازو های من رو گرفتند...تقلا میکردم
در گوش یکی از کار چنان چیزی پچ پچ کرد...(خواهشا نظر یادتون نره همینطور دنبال کنید)
توضیحات:این داستان واقعی است...توضیحات بیشتر رو ایشاالله بعدا عرض میکنم...


Shamimane part 2
