Shamimane

من مجنون عشقم...❤

Shamimane part 5

1399/7/10 15:46
نویسنده : ...
76 بازدید
اشتراک گذاری

5 ساعت بعد:

با لباس عروس و آرایش به هم ریخته وارد شهر میشم...همه به من خیره شدن انگار چیز عجیب غریبی دیدن...بیخیال چشم ها میشم...روی نیمکتی میشینم...یعنی واقعا من دیگه فرار کردم...به دل نگران پدر مادرم فکر میکنم...به لباس عروس تنم...به پای برهنم...

پا میشیم دلم غار و قور میکنه...به بازار میرم خیلی شلوغه...وارد یک رستوران میشم...خیلی شیکه...همه لباس های شیکی پوشیدن...به میز پسر دختری نگاه میکنم...پسر سربازه...عشق از چشاشون معلومه...به منو نگاه میکنم...چشم به قیمتش میخوره...یادم میاد...اصلا پول همراهم نداره...حالا چیکار کنم...گارسون میاد و میگه...

خانم میتونم کمکتون کنم...

چند ثانیه تو چشماش خیره میشم...خیلی شرمسار شدم...میدوم و از رستوران میرم بیرون...وارد کوچه باریکی می‌شود...به دیوار تکیه میکنم...حالا چیکار کنم...پاهام قدرتش شو از دست میدن...میشینم و به دیوار سفید رنگ کثیف تکیه میدم... نمیتونم خودمو نگه دار...گریه میکنم...که...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به Shamimane می باشد