Shamimane

من مجنون عشقم...❤

shamimane part 10

1399/7/10 19:05
نویسنده : ...
100 بازدید
اشتراک گذاری
یگانه بود...

+سلام مینا بازم با این کیف کهنت اومدی؟!

کیفمو ازش میگیرم و میگم:اره به تو هم مربوط نمیشه

خیلی هم میشه میتونم سه سوته از این مدرسه پرتت کنم بیرون...خودت میدونی که مادرم مدیر این مدرسست

+یـــــــــــــگانه

+سلام نـــــــادیا

میپرن بغل هم دوتا اسکل خوب همو پیدا کرده بودن

+عشقم داری باز با کلاس پایینا حرف میزنی بیا بریم

یگانه هم با خوش رویی جوابشو داد:باشه عزیزم

رفتن...اخیش

+مینا بیخیالشون احمقا

-همینطوره...

اناهیتا اومد...یکی از معروف ترین بچه های مدرسه بود همه دخترا میخواستن باهاش دوست بشن...پدرش خیلی به مدرسه کمک میکرد و اون خیلی پارتی داشت

دقیقا بر عکس من...اما از خودم نا امید نمیشدم...من زندگیمو دوست دارم هر چقدرم که بدبخت باشم

از زبان شمیم:تاحالا زیاد توی روستا بچه نگه داشتم...

بچه رو اوردم بغلم...حسش خیلی خوب بود...خیلی بچه دوست داشتم.

لبخنداشون شیرین ترینن...خنده هاشون ابنباتن...بچه تپولی مو کوتاهی که دستم بود...واقعا حس مسئولیت داشتم.

پارمیس...چهار دست و اومد سمت من...روی زانوم نشست...ناگهان بوی بدی بلند شد...

-اوف چقدر اخه

میخواستم پوشکشو عوض کنم...دیدم مدفوهش شله...دست گزاشتم روی پیشونیش...تب کرده بود...زود تعویضش کردم شال کلاه کردمشو رفتم سمت بیمارستان...حس عجیبی بود شجاعت و ترس

زود خودمو به بیمارستان رسوندم...با گریه وارد شدم...نمیدونم مادر گفتن مینا روم معجزه کرده بود...میخواستم ازش مواظبت کنم...حاضر بودم جون بدم.

از زبان مینا:

زنگ تفریح شد...یگانه اومد سمتم...همیشه اذیتم.میکرد منم نمیتونستم چیزی بگم...

+سلام.مینا فقیره

فقیر بودمو همیشه میاورد جلو چشمام یک عذاب واقعی بود...

+وایی این چه موهای ژلیده پولیده ایه برو خودتو درست کن

نادیا هم همراهی کرد:راست میگه تازه لباسشو...

-چرا نمیرید فکری به حال خودتون کنید......

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به Shamimane می باشد