Shamimane part 9
بو از پارمیس بود...انگار پارمیس کار خرابی کردا بود...مینا اومد...باورم نمیشه سه سوته پوشکش رو تعویض کرد رفت...
+نمیایی؟!
_کجا؟!
+خونه از پارمیس مواظبت کنی...من باید برم کلاس
_باشه
وارد یک جای تنگ شدیم... هر چقدر تنگ و کوچیک بود...دنج و گرم بود
مینا پارمیس گذاشت روی تختش...خب من دیگه برم...
_با این لباسا...
+اره دیگه عادت کردم
رفت و من و پیش بچه تنها گذاشت
از زبان مینا:
وارد مدرسه شدم... توی فکرم این بود... چرا یک حسی بهم میگه...اون شبیه مادرمه...حسی که بهم منتقل میکنه... دستاش هم گرمه...
+ســـــــــــلام مینا
_سلام ملینا
+چطوری؟!
_خوبم ممنون
ملینا تنها دوستم بود...
یکی از پست کیف میقاپه...
+نمیایی؟!
_کجا؟!
+خونه از پارمیس مواظبت کنی...من باید برم کلاس
_باشه
وارد یک جای تنگ شدیم... هر چقدر تنگ و کوچیک بود...دنج و گرم بود
مینا پارمیس گذاشت روی تختش...خب من دیگه برم...
_با این لباسا...
+اره دیگه عادت کردم
رفت و من و پیش بچه تنها گذاشت
از زبان مینا:
وارد مدرسه شدم... توی فکرم این بود... چرا یک حسی بهم میگه...اون شبیه مادرمه...حسی که بهم منتقل میکنه... دستاش هم گرمه...
+ســـــــــــلام مینا
_سلام ملینا
+چطوری؟!
_خوبم ممنون
ملینا تنها دوستم بود...
یکی از پست کیف میقاپه...
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


Shamimane part 9
