Shamimane part 3
من را سوار اسب سفید کردند...اما دیگه برای من اسب سفید اسب سفید شاهزاده نبود بلکه اسب سفید شیطان سفتی بود...شتابان به دهکده کندلوس رفتیم...در دلم میگفتم:
یعنی الان دزدیده شدم؟! میخواد باهام چیکار کنن
میخواستم گریه کنم اما از طرفی هم نمیخواستم ضعیف با نظر برسم...بعد از دو ساعت راه به دهکده کندلوس رسیدیم.
دختر های سفید رویی من رو از روی اسب پا کردن به طرف دهکده بردن
وارد یکخونه بزرگ شدیم...خانم ها دورم جمع شدند...با لبو رژ گونه گذاشتن برام و همینطور رژ لب زدند...لباس پر زرق و برق سفید رنگی تنم کردن...حالا فهمیدم چیشده...نمیتونم دیگه ازش فرار کنم...فکر کنم...زندگیم داره نابود میشه...دست گلی با گل های خونین رنگ رز بهم دادن...دارم اسیر عشق زوری میشم...لباسم برام حکم کفن رو داشت...
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


Shamimane part 3
