Shamimane part 4
خدمتکاران من و به سمت باغ بزرگی میبردند...ترسیده بودن...نمیخواستم زندگیم نابود بشه...
_ببخشید
+بفرمایید
_میتونید برام آب بیارید؟!
+بله حتما
خدمتگذار رفت بقیه حواسشون به من نبود...خیلی آروم و بی سر صدا فرار کردم...فکر نکنم کسی متوجه شده باشه...فقط میرفتم جلو...وارد دشتی شدم...هیشکی دنبالم نبود...صورتم خندان شد...دسته گلم را پرت کردم رو هوا و روی چمن زار ها رقصیدم...خوشحال و خندان...با پاهای برهنه به سمت تهران رفتم...
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


Shamimane part 4