Shamimane

من مجنون عشقم...❤

shamimane part 17

یگانه پیداش شد... +سلام تو اینجا چیکار میکنی باعث میشی اتوبوس بوی بد بگیره همه خندیدن -منم حق دارم توی این اردو شرکت کنم. +هه از کی تا حالا گدا ها هم حقی دارن -برو پی کارت +درست مثل اون دختره که میگه سرپرستته بی ادب و بی تربیتی اعصابم خورد شد...نتونستم خودمو نگه دارم...پاشدم و موهاشو چسبیدن...اونم موهای منو... -حرفتو پس بگیر +نمیخوام موهامونو میکشیم همه بچه ها دورمونن...نادیا به زور میاد...و منو پرت میکنه ته اتوبوس...و شروع میکنه به لگد زدن من...خانم حسینی زود خودشو میرسونه و مارو به دفتر میبره از زبان شمیم: میز رو میشورم که پیشخدمت میگه:یکی با شما کار داره تلفنو میگیرم:سلام؟! +سلام شما سرپرست مینا هستید -بله خودمم +زود بیایید...
11 مهر 1399

shamimane

منفی ها ریپورت مثبتا ریپلای😍 نظر بدید دوستان در باره وبلاگ💖 ...
11 مهر 1399

shamimane part 16

چشم هامو این ور و اون ور میکنم...دنبال مینا میگردم...وقتی چشمم بهش میوفته...دست تکان میدم...انگار هنوز من و ندیده. از زبان مینا: این ور و ان ور رو میگردم...فقط یک خانم با لباس عروسو و یک بچه کوچیک توی دستش توی این شهر وجود داره اونم شمیمه...کمی با خودم میخندم و میرم طرفش... -سلام +سلام مینا خوبی؟! -اره ممنون +چرا قیافت یک طوریه؟! -همه بچه های کلاس دارن میرن اردو ولی من حتی پول اردو هم ندارم کمی جدی حرف میزنه... +رضایت نامه رو بده... -باشه رضایت نامه رو پر میکنه با کلی پول خرد ته جیبش یک جوری پول رو جور میکنه و میگه:بیا بریم داخل پرداخت کنیم زوق شده میشم...این اولین باره که میخوام برم اردو...میریم خونه...دست در دست هم...ممنون گربه ...
11 مهر 1399

shamimane part 15

فردا صبح زود: لباس میپوشم مینا رو از خواب بیدارمیکنم...اونم لباس فرمشو میپوشه...پارمیس رو بغل میکنم...دست مینا رو میگیرم و راه می افتیم...اول باید مینا رو برسونم بعد برم سر کار...مینا رو رسوندم...وقتی مطمئن شدم رفته داخل...به سمت رستوران چینی رفتم. از زبان مینا: چشمام دنبال ملینا بود...باید لباس فرمم و کفشامو نشون میدادم...سمت ابخوری بود رفتم سمتش...یگانه جلوم سبز شد... +به به مینا خانم -سلام یگانه +چیشده لباس فرم پوشیدی... -به تو مربوط نمیشه +هه اره منم نمیخوام وقتمو با تو تلف کنم و با خوشحالی رفت سمت نادیا...منم رفتم پیش ملینا... -سلام مـــــــلی کمی صورتش تعجبی بود ولی بعد سلام کرد +سلام مینایی چیشده چه خوشگل شدی -ممنون ملی جو...
11 مهر 1399

shamimane part 14

از زبان مینا:پارمیس رو بغلم میگیرم...فکر میکنم...اگه یه خواهر بزرگ داشتم میتونست ازم مراقبت کنه...خوش به حالت پارمیس...خیلی خوش شانسی...اوفف پارمیس چی خوردی چقدر اخه...معمولا پارمیس معده خرابی داشت...امیدوارم بزرگ شد اینطوری نباشه...پوشکشو میخواستم عوض کنم...که شمیم با سرعت وارد شد +مینا -سلام چیشده؟! +بیا اینو بگیر -این چیه؟! +بازش کن یک روپوش با کفش های خوشگل صورتی بود. -اینا برای منم؟! +اره پریدم بغلش واقعا خوشحال بودم انگار اون گربه از قبل با اوردن شمیم معجزه کرده بود خیلی وقته اینقدر خوشحال نبودم از زبان شمیم: مینا پرید بغلم قلبم تند تند میزد...بغلش کردم -چرا نمیری بپوشیش +باشه همینطور که داشت لباس میپوشید گفت:شمیم میدونی ...
11 مهر 1399

shamimane part 13

از زبان مینا: چشمام پر بغض بود...گربه سیاهی از بقلم رد شد...شنیدم گربه های سیاه نشان جادوگری و جادو هستن...رفتم بغلش...با صدای ناراحتی گفتم:اگه واقعا جادو بلدی کار کن زندگیم زیر و رو شه...کاری کن خوش بختی رو ببینم. میو میو میو -واقعا ممنون...راه افتادم و رفتم دیووانه شدم با گریه حرف میزنم هه... از زبان شمیم:پارمیس بغلم بود...کیلید رو پیدا نمیکردم...وایی کجایی پس...بالاخره پیداش شد...در رو باز کردم...وارد شدم درست بعد وارد شدنم مینا سر رسید...به نظر اصلا حالش خوب نبود...گفتم:مینا چیزی شده!؟ +نه هیچی هیچواتفاقی نیوفتاده بعد از گفتن این حرف زد زیر گریه...حالش بد بود..پارمیس رو گزاشتم روی تخت...و روی تخت نشستن دقیقا کنار مینا...بغلش کردم او...
11 مهر 1399

shamimane

چشم های مینا دیگه روبه خوشبختی بسته شده...یک بچه ۸ ساله فقط بدبختی میبینه...💔...
11 مهر 1399
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به Shamimane می باشد