من جاش میشینم... علی بود... من پاشدم...جام نشست...یوهو هواپیما شروع کرد به تکون خوردن...ارمیتا بچه هارو بغل کرد...منم تکیه دادم به یه صندلی...حس کردم هواپیما داره بر عکس میشه...تر سیده بودیم...در باز شد...همه داشتیم داخل میکشیدیم...چمدون ها پرت شدم بیرون...شکیب خودشو به من رسوند...یک میله محکم گرفت...منم چسبیدم بهش...ارمیتا داشت...😥پرت شد...ولی قبلش...پارمیس رو پرت کرد سمتم...مینا خودشو به ما رسوند...باورم نمیشه...ارمیتا...علی هم کم کم داشت پرت میشد...اونم رفت...ترسناک ترین اتفاق عمرم بود...شکیب زود یک چتر نجات وصل کرد بهم...خودشم پوشید...دقت نرکرده بودم...اناهیتا و امیر...فکر کنم اونا هم پرت شدن...خیلی ترسناکه و ناراحت کننده...چرا باید این...