Shamimane

من مجنون عشقم...❤

Shamimane mohem

دوستان امروز... سالگرد فوت شمیم...که یکی از عزیز ترینام بود. فاتحه بفرستید... ...
14 مهر 1399

shamimane part اخر پایانی غم انگیز

من جاش میشینم... علی بود... من پاشدم...جام نشست...یوهو هواپیما شروع کرد به تکون خوردن...ارمیتا بچه هارو بغل کرد...منم تکیه دادم به یه صندلی...حس کردم هواپیما داره بر عکس میشه...تر سیده بودیم...در باز شد...همه داشتیم داخل میکشیدیم...چمدون ها پرت شدم بیرون...شکیب خودشو به من رسوند...یک میله محکم گرفت...منم چسبیدم بهش...ارمیتا داشت...😥پرت شد...ولی قبلش...پارمیس رو پرت کرد سمتم...مینا خودشو به ما رسوند...باورم نمیشه...ارمیتا...علی هم کم کم داشت پرت میشد...اونم رفت...ترسناک ترین اتفاق عمرم بود...شکیب زود یک چتر نجات وصل کرد بهم...خودشم پوشید...دقت نرکرده بودم...اناهیتا و امیر...فکر کنم اونا هم پرت شدن...خیلی ترسناکه و ناراحت کننده...چرا باید این...
14 مهر 1399

shamimane part 27

روز موعود فرا میرسد: همه لباس هارو میزارم توی یک چمدون زیپ دار...در باز میشه...مینا بود...با دوستش ملینا...وارد میشن -سلام عزیزم چطوری؟! +ممنون خاله عالیم باورم نمیشه قراره با مینا بریم ژاپن -اره...منم خیلی هیجان زدم...ولی راستش تاحالا پرواز طولانی نبودم. پارمیس رو میزارم روی زمین...تازگیا کمی راه میره...ولی باید دستشو بگیرم...تا راحت بتونه راه بره...دستشو میگرم...دست دیگمم ساکه...میریم دم در...بچه ها همراهم میان...یک تاکسی میگرمو سوار میشیم...قرار شده فرودگاه همو ببینم. بعد از ۳ ساعت راه: وارد فرودگاه میشیم...خسته شدم خونمون دور بود...فرودگاه خیلی شلوغ بود...ادما همه یک جور بودن...ولی ارمیتا شتابان اومد سمت من...پرید بغلمو گفت:ایی اوم...
14 مهر 1399

shamimane part 26

از زبان شکیب: روی صندلی سبز رنگ جلوی در بیمارستان میشینم...به ماشینا نگاه میکنم که...شمیم میاد...کنارم میشینه...میگه:چرا اینطوری شدی؟! -من فرق نکردم +خودتو نزن به اون راه این چند روزه اصلا باهام حرف نمیزدی چرا؟! -دلیلش به خودم مربوطه از زبان شمیم: داره لج میکنه...دیگه.مجبورم از ترفندم استفاده کنم یاد گذشته: ارمیتا اون قبلنا میگفت:میدونی هر وقت داداشم لج کرد بهترین کار اینه که با مزه باشی -منظورت چیه؟! +میدونی اون خیلی دل نازکه زود میتونی دلشو ببری فقط کافیه ادای بامزه در بیاری دیگه لج نمیکه -واقعا؟! +اره من که خواهرشم تضمین میکنم برگشت به حال: با لحن سخره ای میگم:اینطوری نکن...اینطوری نکن...ببخشید...ببخشید +حالت خوبه... -توروخ...
13 مهر 1399

shamimane part 25

یکی کنارم نشست...از جام بلند...میشم...یکی از پشت بغلم میکنه...دستاشو پس میزنم و بر میگردم...فاطیما... +نرو راهمو میکشم و میرم از زبان ملینا: همه چیو دیدم...دیگه مطمئنم...مامانم چشم غره ای میره...میرم جلوش -با اون مرد چیکار داشتی؟! +تو نباید مدرسه باشی -اون مهم نیست گفتم با اون... (سیلی) +به تو مربوط نمیشع راهشو میکشه و میره...صورتم میسوزه...ولی گریه نمیکنم... از زبان شمیم: از بغلش خودمو میکشم بیرون -ببخشید متاسفم +مهم نیست -واقعا متاسفم +اشکالی نداره -فقط... +بله -میتونید درباره این اتفاق به کسی نگید +حتما -ممنون یک دنیا ممنون از اونجا زود تر میرم...بارون هنوز قطع نشده...تمام صورتم خیس اب شده بود...زود میرم سمت خونه...تو...
13 مهر 1399

shamimane part 24

پارمیس دستاشو به سمتم دراز کرد...بچه رو ازش گرفتم... خدا حافظی.کردم فکر کنم باید با دوستاشون میرفتم تولد از زبان مینا:خاله ارمیتا امیر رو از مدرسه نشوند توی.ماشن کمی جلو رفت و گفت:بستنی میخوایید؟! بـــــــله خاله ارمیتا ایست کرد...از ماشین پیاده شد در رو قفل کرد و رفت...چه زن زیبایی امیر گفت:کچل کردی؟! -حالا میخوای همش به روم بیاری؟! از زبان شکیب: منتظر شمیم بودم که بیاد...یک ساعتی میشه که منتظرم...شمیم با سرعت میاد این طرف...دستشو میگرم...وایمیسته...زود دستشو ول میکنم شمیم هل هلکی میگه:خب راستش میتونم یکی از دوستامم بیارم یعنی در واقع رییسم -رییست +اره خب اون پیشنهاد داد که باهاش برم تولدش رفت تو خونه گوشی و در اوردم زنگ زدم به ...
12 مهر 1399

Shamimane fun

پست فان...ـ پایان پست فان...پست فان فقط امروز گذاشتم رفت برای شنبه اینده... ...
12 مهر 1399
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به Shamimane می باشد