Shamimane

من مجنون عشقم...❤

shamimane part 15

1399/7/11 12:42
نویسنده : ...
100 بازدید
اشتراک گذاری
فردا صبح زود:

لباس میپوشم مینا رو از خواب بیدارمیکنم...اونم لباس فرمشو میپوشه...پارمیس رو بغل میکنم...دست مینا رو میگیرم و راه می افتیم...اول باید مینا رو برسونم بعد برم سر کار...مینا رو رسوندم...وقتی مطمئن شدم رفته داخل...به سمت رستوران چینی رفتم.

از زبان مینا:

چشمام دنبال ملینا بود...باید لباس فرمم و کفشامو نشون میدادم...سمت ابخوری بود رفتم سمتش...یگانه جلوم سبز شد...

+به به مینا خانم

-سلام یگانه

+چیشده لباس فرم پوشیدی...

-به تو مربوط نمیشه

+هه اره منم نمیخوام وقتمو با تو تلف کنم

و با خوشحالی رفت سمت نادیا...منم رفتم پیش ملینا...

-سلام مـــــــلی

کمی صورتش تعجبی بود ولی بعد سلام کرد

+سلام مینایی چیشده چه خوشگل شدی

-ممنون ملی جونم دیگه دیگه

با هم خندیدیم...راه افتادیم و وارد شدیم

از زبان شمیم:

لباس های عروسیمو از تنم در میارم و توی اتاق پروف لباس کارمو میپوشم...روپوش سفید و یک کلاه ...پارمیس رو بغلم میگیرم.و میگم...بزن بریممممم...کارمو شروع میکنم

از زبان مینا:

روی نیمکت کنار ملینا نشستم

ملینا دختر خیلی خوشگلیه تیپشم باحاله اما خیلی احمقه برای همین باهاش دوست شدم...خیلی با هم تفاهم داریم.

دیگه داشت زنگ میخورد که خانم حسینی با چند برگه دستش وارد شد...

+خب بچه ها اردو داریم...میخواییم بریم شهر بازی...

همه بچه ها جیق و هورا کشیدن...بعد از اروم کردنشون بهمون کاغذ های رضایت رو دادن.

کلاس تمو شد و رفتم بیرون...شمیم گفت صبر کن جلوی در میام دنبالت...

از  زبان شمیم:

لباسامو عوض میکنم دباره لباس عروس کهنمو میپوشم...و از مغازه.میرم بیرون...چند باری پارمیس کار.خرابی کرد...روز سختی بود...دکتر گفت بچه کلا معده خرابی داره و چیز مهمی نیست...خدا نگهداری کردم و رفتم به سمت مدرسه مینا....

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به Shamimane می باشد