shamimane part 14
از زبان مینا:پارمیس رو بغلم میگیرم...فکر میکنم...اگه یه خواهر بزرگ داشتم میتونست ازم مراقبت کنه...خوش به حالت پارمیس...خیلی خوش شانسی...اوفف پارمیس چی خوردی چقدر اخه...معمولا پارمیس معده خرابی داشت...امیدوارم بزرگ شد اینطوری نباشه...پوشکشو میخواستم عوض کنم...که شمیم با سرعت وارد شد
+مینا
-سلام چیشده؟!
+بیا اینو بگیر
-این چیه؟!
+بازش کن
یک روپوش با کفش های خوشگل صورتی بود.
-اینا برای منم؟!
+اره
پریدم بغلش واقعا خوشحال بودم
انگار اون گربه از قبل با اوردن شمیم معجزه کرده بود خیلی وقته اینقدر خوشحال نبودم
از زبان شمیم:
مینا پرید بغلم قلبم تند تند میزد...بغلش کردم
-چرا نمیری بپوشیش
+باشه
همینطور که داشت لباس میپوشید گفت:شمیم میدونی خیلی خوشگلی شبیه مدلا...
-اینطور فکر میکنی ممنون
+لباسشو پوشید و اومد و توی اون خونه کوچیک ادای مدلینگ هارو در اورد...خندم گرفت مینا هم همینطور حتی پارمیس
این بچه ها روی من معجزه کرده بودن...
خوشحالم فرار کردم...اما هنوز دلتنگ مادر پدرم هستم
فردا صبح زود:....
+مینا
-سلام چیشده؟!
+بیا اینو بگیر
-این چیه؟!
+بازش کن
یک روپوش با کفش های خوشگل صورتی بود.
-اینا برای منم؟!
+اره
پریدم بغلش واقعا خوشحال بودم
انگار اون گربه از قبل با اوردن شمیم معجزه کرده بود خیلی وقته اینقدر خوشحال نبودم
از زبان شمیم:
مینا پرید بغلم قلبم تند تند میزد...بغلش کردم
-چرا نمیری بپوشیش
+باشه
همینطور که داشت لباس میپوشید گفت:شمیم میدونی خیلی خوشگلی شبیه مدلا...
-اینطور فکر میکنی ممنون
+لباسشو پوشید و اومد و توی اون خونه کوچیک ادای مدلینگ هارو در اورد...خندم گرفت مینا هم همینطور حتی پارمیس
این بچه ها روی من معجزه کرده بودن...
خوشحالم فرار کردم...اما هنوز دلتنگ مادر پدرم هستم
فردا صبح زود:....
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


shamimane part 14
