shamimane part 25
یکی کنارم نشست...از جام بلند...میشم...یکی از پشت بغلم میکنه...دستاشو پس میزنم و بر میگردم...فاطیما...
+نرو
راهمو میکشم و میرم
از زبان ملینا:
همه چیو دیدم...دیگه مطمئنم...مامانم چشم غره ای میره...میرم جلوش
-با اون مرد چیکار داشتی؟!
+تو نباید مدرسه باشی
-اون مهم نیست گفتم با اون...
(سیلی)
+به تو مربوط نمیشع
راهشو میکشه و میره...صورتم میسوزه...ولی گریه نمیکنم...
از زبان شمیم:
از بغلش خودمو میکشم بیرون
-ببخشید متاسفم
+مهم نیست
-واقعا متاسفم
+اشکالی نداره
-فقط...
+بله
-میتونید درباره این اتفاق به کسی نگید
+حتما
-ممنون یک دنیا ممنون
از اونجا زود تر میرم...بارون هنوز قطع نشده...تمام صورتم خیس اب شده بود...زود میرم سمت خونه...توی راه اقا شکیب رو میبینم...داشت میرفت...میرم سمتش...
-سلام اینجا چیکار میکنید
بهم بی محلی میکنه...میره منم دنبالش نمیرم باید زود برم خونه
دنبال کلیدم میگردم...همیشه گم میشه...در رو باز میکنم...میرم پیش پارمیس...کار خرابی کرده بود...پوشکشو عوض میکنم...بغلش دراز میکشم و میگم...خوش به حالت فقط میتونی کار خرابی کنی و یکی زود تمیزت کنه...راحتی...اما من خیلی خستم... زنگ در میخوره...میرم که بازش کنم...از جام بلند میشم...سرم درد میگیره...یک درد وحشناک...در رو باز میکنم...مینا بود...
+حالت خوبه؟!
-اره نترس من خوبم تو چیکار کردی...چرا موهات اینطوری شده؟!
+بیخیالش
-یعنی چی بیخیالش...
+گفتم بیخیالش مهم نیست تازه خوشگلم شدم
-واقعا؟!
+اره
دراز میکشم به مینا هم میگم کنارم بخوابه...
میگه:میخواستم برات تولد بگیرم...ولی...حتی پول شمعم ندارم...
-طبیعیه هنوز بچه ای منبع در امد نداری
+حتی بابا هم ندارم که بگم بهم پول بده
با صدای ارومی میگه:تولد مبارک
میخوابه بغلم
منم بعد چند دقیقه خوابم میبره
فردا صبح:
مانتو میپوشم...زود مینا رو اماده میکنم...پارمیس رو میزارم روی نگه دارنده
دستش رو میگرم و میریم...
از زبان مینا:
میرم مدرسه...تا میرسم خانم حسینی میخوادتم
میرم دفتر
+چی شده چرا موهات اینطوری شده
-هیچی خانم
+دختر بگو تا کمکت کنم
-خب بخاطر بچه ها بود
+کی کی؟!
-یگانه نادیا
+واقعا همینجا وایسا
میکروفن رو برداشت و یگانه و نادیا رو صدا زد
اومدن بالا...
+بله خانم حسینی
+زود از مینا عذر خواهی کنید
+میدونی من کی ام دختر مدیر نمیخوام به یک گدا بگم ببخشید شما هم پرو نشو میتونم سه سوته بندازمت بیرون
+حاضر بیکار شم اما تو به مینا بگی ببخشید
انگار یگانه ترسید دوتاشون گفتن ببخشید منم گفتم:ولی همینطوری نمیشه کع
+منظورت چیه؟!
-باید خواهرمو نگه دارید
یگانه به حسینی نگاهی میندازه اونم سرشو تکون میده...
+باشه
خانم حسینی زنگ میزنه به شمیم تا بچه رو بیاد تحویل بده...بعد ۱ ساعت میرسه...بچه رو میده...هه کارتو خوب انجام بده پارمیس
از زبان شمیم:
زود میرم بیرون...باید برمیگشتم...تو راه با شکیب رو به رو میشم...انگار اومده بود چیزی به امیر بده...
-شکیب چیشده
میره نمیخواد باهام حرف بزنم...یهو دوباره سر دردم شروع میشه...ایندفعه خیلی بده...میوفتم زمین دیگه هیچی رو نمیبینم
از زبان شکیب:
یک صدایی به گوشم میرسه...بر میگردم...شمیم افتاده بود...زود میرم.پیشش
تکونش میدم و میگم.پاشه...مردم دورمون جمع شدم .
میگم زنگ بزنن امبولانس...طولی نمیکشه که امبولانس میرسه
از زبان یگانه:
بچه رو میزارم روی میز...نادیا میاد بغلم و میگه...نگه داری از بچه کاری نداره...اره
یهو بوی مضخرفی بلند میشه...بدترین بوی ممکن...پارمیس شروع میکنه به گریه...چه بچه کثیفی...پوشکش رو عوض میکنم...کمی بعد گریه.میکنه...بهش.شیر میدم...
میدمش دست نادیا تا اب بخورم
از زبان نادیا:
بچه رو میگیرم به صورت بچه گانه ای میگم:ایی بلا بلا ...بعد دوباره اون بوی مضخرف میاد...اخه این بچست یا کارخونه تولید کار خرابی...پوشکشو عوض میکنم اوففف
از زبان ارمیتا:
یک سبد بر میدارم...عاشق خرید کردنم...گوشیم زنگ میخوره
-الو
+سلام ارمیتا
-سلام داداشــــــــــــــی
+ارمیتا شمیم حالش خوب نیست
-چی؟!
+زود باش بیا به ادرسی که میفرستم
-باشه
وایی نه...بیچاره شدم...شمیمکم...زود میدوم به سمت در...باید زود برم مدرسه و مینا رو بدارم
....
از زبان مینا:
دارم با ملینا گپ میزنم که...خاله ارمیتا زود دستمو میگیره
-چی شده؟
+باید زود تر بریم بیمارستان
-چرا؟!
+شمیمکمممممممم
میرسیم بیمارستان...شمیم...امیدوارم چیزیش نشده باشه...
زور وارد میشیم...تا میاییم دکترم میاد
دکتر میگه:چیز خواصی نیست بخاطر خستگیه بهتره زیاد به خودش فشار نیاره
خاله میگه:اخعی شمیم بیچارم همش تقصیر داداش منه
+به من چه ربطی داره
-خب تقصیر تو عه
+به من چه اون میره سر کا ر اونم با یک بچه که فقط کار خرابی میکنه
-تو چه حقیری کارتو.میندازی تقصیر یک بچه کوچولو که هیچ گناهی تداره
+اخه....
خاله دستمو میگره و میره...خاله خیلی باحاله
از زبان شکیب:........😊
+نرو
راهمو میکشم و میرم
از زبان ملینا:
همه چیو دیدم...دیگه مطمئنم...مامانم چشم غره ای میره...میرم جلوش
-با اون مرد چیکار داشتی؟!
+تو نباید مدرسه باشی
-اون مهم نیست گفتم با اون...
(سیلی)
+به تو مربوط نمیشع
راهشو میکشه و میره...صورتم میسوزه...ولی گریه نمیکنم...
از زبان شمیم:
از بغلش خودمو میکشم بیرون
-ببخشید متاسفم
+مهم نیست
-واقعا متاسفم
+اشکالی نداره
-فقط...
+بله
-میتونید درباره این اتفاق به کسی نگید
+حتما
-ممنون یک دنیا ممنون
از اونجا زود تر میرم...بارون هنوز قطع نشده...تمام صورتم خیس اب شده بود...زود میرم سمت خونه...توی راه اقا شکیب رو میبینم...داشت میرفت...میرم سمتش...
-سلام اینجا چیکار میکنید
بهم بی محلی میکنه...میره منم دنبالش نمیرم باید زود برم خونه
دنبال کلیدم میگردم...همیشه گم میشه...در رو باز میکنم...میرم پیش پارمیس...کار خرابی کرده بود...پوشکشو عوض میکنم...بغلش دراز میکشم و میگم...خوش به حالت فقط میتونی کار خرابی کنی و یکی زود تمیزت کنه...راحتی...اما من خیلی خستم... زنگ در میخوره...میرم که بازش کنم...از جام بلند میشم...سرم درد میگیره...یک درد وحشناک...در رو باز میکنم...مینا بود...
+حالت خوبه؟!
-اره نترس من خوبم تو چیکار کردی...چرا موهات اینطوری شده؟!
+بیخیالش
-یعنی چی بیخیالش...
+گفتم بیخیالش مهم نیست تازه خوشگلم شدم
-واقعا؟!
+اره
دراز میکشم به مینا هم میگم کنارم بخوابه...
میگه:میخواستم برات تولد بگیرم...ولی...حتی پول شمعم ندارم...
-طبیعیه هنوز بچه ای منبع در امد نداری
+حتی بابا هم ندارم که بگم بهم پول بده
با صدای ارومی میگه:تولد مبارک
میخوابه بغلم
منم بعد چند دقیقه خوابم میبره
فردا صبح:
مانتو میپوشم...زود مینا رو اماده میکنم...پارمیس رو میزارم روی نگه دارنده
دستش رو میگرم و میریم...
از زبان مینا:
میرم مدرسه...تا میرسم خانم حسینی میخوادتم
میرم دفتر
+چی شده چرا موهات اینطوری شده
-هیچی خانم
+دختر بگو تا کمکت کنم
-خب بخاطر بچه ها بود
+کی کی؟!
-یگانه نادیا
+واقعا همینجا وایسا
میکروفن رو برداشت و یگانه و نادیا رو صدا زد
اومدن بالا...
+بله خانم حسینی
+زود از مینا عذر خواهی کنید
+میدونی من کی ام دختر مدیر نمیخوام به یک گدا بگم ببخشید شما هم پرو نشو میتونم سه سوته بندازمت بیرون
+حاضر بیکار شم اما تو به مینا بگی ببخشید
انگار یگانه ترسید دوتاشون گفتن ببخشید منم گفتم:ولی همینطوری نمیشه کع
+منظورت چیه؟!
-باید خواهرمو نگه دارید
یگانه به حسینی نگاهی میندازه اونم سرشو تکون میده...
+باشه
خانم حسینی زنگ میزنه به شمیم تا بچه رو بیاد تحویل بده...بعد ۱ ساعت میرسه...بچه رو میده...هه کارتو خوب انجام بده پارمیس
از زبان شمیم:
زود میرم بیرون...باید برمیگشتم...تو راه با شکیب رو به رو میشم...انگار اومده بود چیزی به امیر بده...
-شکیب چیشده
میره نمیخواد باهام حرف بزنم...یهو دوباره سر دردم شروع میشه...ایندفعه خیلی بده...میوفتم زمین دیگه هیچی رو نمیبینم
از زبان شکیب:
یک صدایی به گوشم میرسه...بر میگردم...شمیم افتاده بود...زود میرم.پیشش
تکونش میدم و میگم.پاشه...مردم دورمون جمع شدم .
میگم زنگ بزنن امبولانس...طولی نمیکشه که امبولانس میرسه
از زبان یگانه:
بچه رو میزارم روی میز...نادیا میاد بغلم و میگه...نگه داری از بچه کاری نداره...اره
یهو بوی مضخرفی بلند میشه...بدترین بوی ممکن...پارمیس شروع میکنه به گریه...چه بچه کثیفی...پوشکش رو عوض میکنم...کمی بعد گریه.میکنه...بهش.شیر میدم...
میدمش دست نادیا تا اب بخورم
از زبان نادیا:
بچه رو میگیرم به صورت بچه گانه ای میگم:ایی بلا بلا ...بعد دوباره اون بوی مضخرف میاد...اخه این بچست یا کارخونه تولید کار خرابی...پوشکشو عوض میکنم اوففف
از زبان ارمیتا:
یک سبد بر میدارم...عاشق خرید کردنم...گوشیم زنگ میخوره
-الو
+سلام ارمیتا
-سلام داداشــــــــــــــی
+ارمیتا شمیم حالش خوب نیست
-چی؟!
+زود باش بیا به ادرسی که میفرستم
-باشه
وایی نه...بیچاره شدم...شمیمکم...زود میدوم به سمت در...باید زود برم مدرسه و مینا رو بدارم
....
از زبان مینا:
دارم با ملینا گپ میزنم که...خاله ارمیتا زود دستمو میگیره
-چی شده؟
+باید زود تر بریم بیمارستان
-چرا؟!
+شمیمکمممممممم
میرسیم بیمارستان...شمیم...امیدوارم چیزیش نشده باشه...
زور وارد میشیم...تا میاییم دکترم میاد
دکتر میگه:چیز خواصی نیست بخاطر خستگیه بهتره زیاد به خودش فشار نیاره
خاله میگه:اخعی شمیم بیچارم همش تقصیر داداش منه
+به من چه ربطی داره
-خب تقصیر تو عه
+به من چه اون میره سر کا ر اونم با یک بچه که فقط کار خرابی میکنه
-تو چه حقیری کارتو.میندازی تقصیر یک بچه کوچولو که هیچ گناهی تداره
+اخه....
خاله دستمو میگره و میره...خاله خیلی باحاله
از زبان شکیب:........😊
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


shamimane part 25
