shamimane part 24
پارمیس دستاشو به سمتم دراز کرد...بچه رو ازش گرفتم...
خدا حافظی.کردم فکر کنم باید با دوستاشون میرفتم تولد
از زبان مینا:خاله ارمیتا امیر رو از مدرسه نشوند توی.ماشن کمی جلو رفت و گفت:بستنی میخوایید؟!
بـــــــله
خاله ارمیتا ایست کرد...از ماشین پیاده شد در رو قفل کرد و رفت...چه زن زیبایی
امیر گفت:کچل کردی؟!
-حالا میخوای همش به روم بیاری؟!
از زبان شکیب:
منتظر شمیم بودم که بیاد...یک ساعتی میشه که منتظرم...شمیم با سرعت میاد این طرف...دستشو میگرم...وایمیسته...زود دستشو ول میکنم
شمیم هل هلکی میگه:خب راستش میتونم یکی از دوستامم بیارم یعنی در واقع رییسم
-رییست
+اره خب اون پیشنهاد داد که باهاش برم تولدش
رفت تو خونه
گوشی و در اوردم زنگ زدم به ارمیتا
-الو
+سلام داداشـــــــــــــــی
-سلام ارمیتا میگم شمیم میخواد دوستش...یعنی رییسشو بیاره میگه میشنهاد جشن داده
+به نظر دردسره...حواست باشه...
-به چی؟! الو الو به چی؟
قطع کرد
از زبان ارمیتا:
بستنی هارو میگرم...تو دلم.میگیم...امیدوارم لیلی مجنونایی که درست میکنم موفق باشن...هه
میرم سمت ماشین
از زبان شمیم:
زود لباس هامو میپوشم به اندازه کافی اقا شکیب رو منتظر گزاشته بودم با لوازم ارایشی بی کیفیتم ارایش میکنم میرم بیرون...
شکیب نگاهی بهم میندازه
-چطور شدم؟!
+مطمئنی میخوای اینطوری بیایی تولد...
دستمو میگیره و میدوه
میریم پاساژ...واو خیلی بزرگه تا حالا چنین جایی ندیده بودم...وارد یک مغازه میشیم...یک کفش و کیف و مانتو و شال میخرم...بعد.میریم سمت ارایشگاه زنونه شکیب پول رو.میده و میره
بعد از یک ساعت کارم تموم میشه...
میرم بیرون...
-چطور شدم؟!
+فوق العاده
-ممنون...هه
به رییس زنگ میزنم و میگم که بیاد کافه و.مکان رو تایین میکنم...
وارد کافه میشیم...اقا علی منتظر بود...میریم میشبنیم...هر کی سوارشی میده...
- چه امروز هوا خوبه
دوتایی هم زمان میگم:اره
خندم میگره اما اونا نمیخندم...سفارش هارو میارن...معمولا زیاد چیز میز میخوردم همه بستنی رو تموم کردم...
اونا هم خوردن...نوبت کیک بود...تاحالا چنین کیکی ندیده بودم...از همونجا بود که...پیشخدمت پاش گیر میکنه و همه کیک میریزه رومم...شکیب میره شکایت من سعی میکنم پاکش کنم...میخندم
شکیب بر میگرده...هر کی یک کادویی میده...کادو اقا علی رو اول باز میکنم
بازش که کردم گفت:این نگه دارنده بچست
-اوه واقعا
+کادو من و باز کن
میرم سراغ کادو شکیب...
بازش میکنم
-این پوشک جذب کن بالا باعث میشه بچه وقتی کار خرابی.میکنه بو نگیره
میخندم دوتاشون انگار داشتن به پارمیس کادو میدادن...اما تشکر کردم...همونجا بود که بارون گرفت
روی صندلی روی ایوان:
بارون.گرفت کمی خیس شدیم اومدیم نشستیم گفتم میخوام بارون ببینم...شکیب اومد کنارم گفتم:خیلی سرده اوفف
گفت: همینجا وایسا
رفت...اقا علی اومد کنارم نشست...با هم بارو ن رو تماشا کردیم...پسری گذشت که چتر نداشت گفتم:اون عاشقه...مرده دیگه ای با چتر گذشت:گفتم اون عاشق نیست
خندید و گفت چرا؟!
-خب معلومه یک عاشق هیچوقت توی بارون با چتر نمیره..پا.میشم پامو میزارم اون ور میرم توی حیاط...رقص سنتیم رو زیر بارون میکنم...میگم نگاه کن منم عاشقم منم عاشقم...قلبم فشرده میشه میوفتم زمین...علی میاد و میگرتم میپرم بغلش گریه.میکنم میگم:نمیخوام دیگه خیلی سخته نمیخوام زنده باشم
میزنه پشتم و میگه:همه چی درست میشه...من اینجام
از زبان شکیب:یک نوشیدنی و پتو اوردم...حتما خوشحال میشه میرم تا بدم...چشمم بهشون میوفته...این چیه...چرا؟!
از اونجا میرم روی نیمکتی میشینم...قهوه رو میخورم...زیر بارون...درست مثل یک عاشق...هه عاشق...چه حرفا
کسی میاد و بغلم.میشینه...
خدا حافظی.کردم فکر کنم باید با دوستاشون میرفتم تولد
از زبان مینا:خاله ارمیتا امیر رو از مدرسه نشوند توی.ماشن کمی جلو رفت و گفت:بستنی میخوایید؟!
بـــــــله
خاله ارمیتا ایست کرد...از ماشین پیاده شد در رو قفل کرد و رفت...چه زن زیبایی
امیر گفت:کچل کردی؟!
-حالا میخوای همش به روم بیاری؟!
از زبان شکیب:
منتظر شمیم بودم که بیاد...یک ساعتی میشه که منتظرم...شمیم با سرعت میاد این طرف...دستشو میگرم...وایمیسته...زود دستشو ول میکنم
شمیم هل هلکی میگه:خب راستش میتونم یکی از دوستامم بیارم یعنی در واقع رییسم
-رییست
+اره خب اون پیشنهاد داد که باهاش برم تولدش
رفت تو خونه
گوشی و در اوردم زنگ زدم به ارمیتا
-الو
+سلام داداشـــــــــــــــی
-سلام ارمیتا میگم شمیم میخواد دوستش...یعنی رییسشو بیاره میگه میشنهاد جشن داده
+به نظر دردسره...حواست باشه...
-به چی؟! الو الو به چی؟
قطع کرد
از زبان ارمیتا:
بستنی هارو میگرم...تو دلم.میگیم...امیدوارم لیلی مجنونایی که درست میکنم موفق باشن...هه
میرم سمت ماشین
از زبان شمیم:
زود لباس هامو میپوشم به اندازه کافی اقا شکیب رو منتظر گزاشته بودم با لوازم ارایشی بی کیفیتم ارایش میکنم میرم بیرون...
شکیب نگاهی بهم میندازه
-چطور شدم؟!
+مطمئنی میخوای اینطوری بیایی تولد...
دستمو میگیره و میدوه
میریم پاساژ...واو خیلی بزرگه تا حالا چنین جایی ندیده بودم...وارد یک مغازه میشیم...یک کفش و کیف و مانتو و شال میخرم...بعد.میریم سمت ارایشگاه زنونه شکیب پول رو.میده و میره
بعد از یک ساعت کارم تموم میشه...
میرم بیرون...
-چطور شدم؟!
+فوق العاده
-ممنون...هه
به رییس زنگ میزنم و میگم که بیاد کافه و.مکان رو تایین میکنم...
وارد کافه میشیم...اقا علی منتظر بود...میریم میشبنیم...هر کی سوارشی میده...
- چه امروز هوا خوبه
دوتایی هم زمان میگم:اره
خندم میگره اما اونا نمیخندم...سفارش هارو میارن...معمولا زیاد چیز میز میخوردم همه بستنی رو تموم کردم...
اونا هم خوردن...نوبت کیک بود...تاحالا چنین کیکی ندیده بودم...از همونجا بود که...پیشخدمت پاش گیر میکنه و همه کیک میریزه رومم...شکیب میره شکایت من سعی میکنم پاکش کنم...میخندم
شکیب بر میگرده...هر کی یک کادویی میده...کادو اقا علی رو اول باز میکنم
بازش که کردم گفت:این نگه دارنده بچست
-اوه واقعا
+کادو من و باز کن
میرم سراغ کادو شکیب...
بازش میکنم
-این پوشک جذب کن بالا باعث میشه بچه وقتی کار خرابی.میکنه بو نگیره
میخندم دوتاشون انگار داشتن به پارمیس کادو میدادن...اما تشکر کردم...همونجا بود که بارون گرفت
روی صندلی روی ایوان:
بارون.گرفت کمی خیس شدیم اومدیم نشستیم گفتم میخوام بارون ببینم...شکیب اومد کنارم گفتم:خیلی سرده اوفف
گفت: همینجا وایسا
رفت...اقا علی اومد کنارم نشست...با هم بارو ن رو تماشا کردیم...پسری گذشت که چتر نداشت گفتم:اون عاشقه...مرده دیگه ای با چتر گذشت:گفتم اون عاشق نیست
خندید و گفت چرا؟!
-خب معلومه یک عاشق هیچوقت توی بارون با چتر نمیره..پا.میشم پامو میزارم اون ور میرم توی حیاط...رقص سنتیم رو زیر بارون میکنم...میگم نگاه کن منم عاشقم منم عاشقم...قلبم فشرده میشه میوفتم زمین...علی میاد و میگرتم میپرم بغلش گریه.میکنم میگم:نمیخوام دیگه خیلی سخته نمیخوام زنده باشم
میزنه پشتم و میگه:همه چی درست میشه...من اینجام
از زبان شکیب:یک نوشیدنی و پتو اوردم...حتما خوشحال میشه میرم تا بدم...چشمم بهشون میوفته...این چیه...چرا؟!
از اونجا میرم روی نیمکتی میشینم...قهوه رو میخورم...زیر بارون...درست مثل یک عاشق...هه عاشق...چه حرفا
کسی میاد و بغلم.میشینه...
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


shamimane part 24 
