shamimane part 26
از زبان شکیب:
روی صندلی سبز رنگ جلوی در بیمارستان میشینم...به ماشینا نگاه میکنم که...شمیم میاد...کنارم میشینه...میگه:چرا اینطوری شدی؟!
-من فرق نکردم
+خودتو نزن به اون راه این چند روزه اصلا باهام حرف نمیزدی چرا؟!
-دلیلش به خودم مربوطه
از زبان شمیم:
داره لج میکنه...دیگه.مجبورم از ترفندم استفاده کنم
یاد گذشته:
ارمیتا اون قبلنا میگفت:میدونی هر وقت داداشم لج کرد بهترین کار اینه که با مزه باشی
-منظورت چیه؟!
+میدونی اون خیلی دل نازکه زود میتونی دلشو ببری فقط کافیه ادای بامزه در بیاری دیگه لج نمیکه
-واقعا؟!
+اره من که خواهرشم تضمین میکنم
برگشت به حال:
با لحن سخره ای میگم:اینطوری نکن...اینطوری نکن...ببخشید...ببخشید
+حالت خوبه...
-توروخدا من و ببخش...
+اه باشه فقط قل بده دیگه از این ادا ها در نیاری
-جونمی
از جاش بلند میشه...منم بلند میشم...دستشو میاره جلو و میگه:دوست؟!
میپرم بغلشو میگم:دوســــــــــت
من و از خودش جدا میکنه و میگه:مگه نگفتم اینطوری ادا در نیار
-بــــــــــــاشه
+اه اصلا بیخیالش
با هم.میخندیم که ارمیتا پیداش میشه...توی یک دستش پارمیس و یک دستشم مینا
جلوشم امیر...میاد سمتمون...
+خـــــــــــب خبر خوب دارم
از داخل کیفش چنتا بیلیط در میاره و میگه:خــــــب از اونجایی که شمیم باید استراحت کنه...قراره با هم بریم ژاپـــــــــــــــن
همه با هم شکیب و شمیم و من و مینا و پارمیس و تارا و امیر تازه پول اضافه هم داشتم پس چنتا بلیط اضافه هم گرفتم که میتونید دوستاتونو بیارید
بلیط هارو میده دست شکیب...دوتا دستامو میگیره میگه:واییییییی خیلی خوش میگذره باید زود تر اماده بشیم
بچه ها هورا میکشن ولی من و شکیب هنوز توی شوکیم...
از زبان.مینا:
بلوز خاله ارمیتا میکشم و میگم:خب راستش میتوونم یکی از دوستامو بیارم
+چرا کـــــــــه نـــــــــه
یکی از بلیط هارو میگیرم زود میرم سمت خونه ملینا...زیاد دور نبود...زود میرسم...زنگ در رو میزنم...ملینا باز میکنه
-ملینا میایی بریم ژاپن
+چی؟!چرا اینقدر یهویی
-خواهش میکنم مامانمو و خاله ارمیتا و عمو شکیب و...
تا اسم عمو شکیب اومد خاله فاطیما اومد دم در...
+وایی میخوایید برید ژاپن چرا باهاش نمیری
از زبان ملینا:
شوق کردم این مامان من نبود...
+مینا جان من با دختر یک حرفایی دارم الان میاییم
دستمو گرفت و گفت:لحظه به لحظه میگی چه اتفاقی میوفته فهمیدی؟!
حالا فهمیدم...بخاطر همون مردست...برام مهم نبود...پس گفتم باشه
از زبان مینا:
در باز شد...تاریخ و ساعت پرواز رو گفتم...
از زبان شمیم:
خب راستش منم دوست دارم یکی از دوستامو بیارم
+حتما بفرما
رفتم سمت رستوران...باید از رییس تشکر میکردم
وارد رستوران.میشم:
رییس تا منو میبینه میاد سمتمو میگه:مگه نباید الان بیمارستان باشی
بلیطو میبرم جلو...قضیرو میگم
اونم قبول میکنه...حتما خیلی خوش میگذره...خیلی خوشحالم
روز موعود فرا میرسد:....
روی صندلی سبز رنگ جلوی در بیمارستان میشینم...به ماشینا نگاه میکنم که...شمیم میاد...کنارم میشینه...میگه:چرا اینطوری شدی؟!
-من فرق نکردم
+خودتو نزن به اون راه این چند روزه اصلا باهام حرف نمیزدی چرا؟!
-دلیلش به خودم مربوطه
از زبان شمیم:
داره لج میکنه...دیگه.مجبورم از ترفندم استفاده کنم
یاد گذشته:
ارمیتا اون قبلنا میگفت:میدونی هر وقت داداشم لج کرد بهترین کار اینه که با مزه باشی
-منظورت چیه؟!
+میدونی اون خیلی دل نازکه زود میتونی دلشو ببری فقط کافیه ادای بامزه در بیاری دیگه لج نمیکه
-واقعا؟!
+اره من که خواهرشم تضمین میکنم
برگشت به حال:
با لحن سخره ای میگم:اینطوری نکن...اینطوری نکن...ببخشید...ببخشید
+حالت خوبه...
-توروخدا من و ببخش...
+اه باشه فقط قل بده دیگه از این ادا ها در نیاری
-جونمی
از جاش بلند میشه...منم بلند میشم...دستشو میاره جلو و میگه:دوست؟!
میپرم بغلشو میگم:دوســــــــــت
من و از خودش جدا میکنه و میگه:مگه نگفتم اینطوری ادا در نیار
-بــــــــــــاشه
+اه اصلا بیخیالش
با هم.میخندیم که ارمیتا پیداش میشه...توی یک دستش پارمیس و یک دستشم مینا
جلوشم امیر...میاد سمتمون...
+خـــــــــــب خبر خوب دارم
از داخل کیفش چنتا بیلیط در میاره و میگه:خــــــب از اونجایی که شمیم باید استراحت کنه...قراره با هم بریم ژاپـــــــــــــــن
همه با هم شکیب و شمیم و من و مینا و پارمیس و تارا و امیر تازه پول اضافه هم داشتم پس چنتا بلیط اضافه هم گرفتم که میتونید دوستاتونو بیارید
بلیط هارو میده دست شکیب...دوتا دستامو میگیره میگه:واییییییی خیلی خوش میگذره باید زود تر اماده بشیم
بچه ها هورا میکشن ولی من و شکیب هنوز توی شوکیم...
از زبان.مینا:
بلوز خاله ارمیتا میکشم و میگم:خب راستش میتوونم یکی از دوستامو بیارم
+چرا کـــــــــه نـــــــــه
یکی از بلیط هارو میگیرم زود میرم سمت خونه ملینا...زیاد دور نبود...زود میرسم...زنگ در رو میزنم...ملینا باز میکنه
-ملینا میایی بریم ژاپن
+چی؟!چرا اینقدر یهویی
-خواهش میکنم مامانمو و خاله ارمیتا و عمو شکیب و...
تا اسم عمو شکیب اومد خاله فاطیما اومد دم در...
+وایی میخوایید برید ژاپن چرا باهاش نمیری
از زبان ملینا:
شوق کردم این مامان من نبود...
+مینا جان من با دختر یک حرفایی دارم الان میاییم
دستمو گرفت و گفت:لحظه به لحظه میگی چه اتفاقی میوفته فهمیدی؟!
حالا فهمیدم...بخاطر همون مردست...برام مهم نبود...پس گفتم باشه
از زبان مینا:
در باز شد...تاریخ و ساعت پرواز رو گفتم...
از زبان شمیم:
خب راستش منم دوست دارم یکی از دوستامو بیارم
+حتما بفرما
رفتم سمت رستوران...باید از رییس تشکر میکردم
وارد رستوران.میشم:
رییس تا منو میبینه میاد سمتمو میگه:مگه نباید الان بیمارستان باشی
بلیطو میبرم جلو...قضیرو میگم
اونم قبول میکنه...حتما خیلی خوش میگذره...خیلی خوشحالم
روز موعود فرا میرسد:....
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


shamimane part 26
