Shamimane

من مجنون عشقم...❤

shamimane part 26

1399/7/13 20:25
نویسنده : ...
124 بازدید
اشتراک گذاری
از زبان شکیب:

روی صندلی سبز رنگ جلوی در بیمارستان میشینم...به ماشینا نگاه میکنم که...شمیم میاد...کنارم میشینه...میگه:چرا اینطوری شدی؟!

-من فرق نکردم

+خودتو نزن به اون راه این چند روزه اصلا باهام حرف نمیزدی چرا؟!

-دلیلش به خودم مربوطه

از زبان شمیم:

داره لج میکنه...دیگه.مجبورم از ترفندم استفاده کنم

یاد گذشته:

ارمیتا اون قبلنا میگفت:میدونی هر وقت داداشم لج کرد بهترین کار اینه که با مزه باشی

-منظورت چیه؟!

+میدونی اون خیلی دل نازکه زود میتونی دلشو ببری فقط کافیه ادای بامزه در بیاری دیگه لج نمیکه

-واقعا؟!

+اره من که خواهرشم تضمین میکنم

برگشت به حال:

با لحن سخره ای میگم:اینطوری نکن...اینطوری نکن...ببخشید...ببخشید

+حالت خوبه...

-توروخدا من و ببخش...

+اه باشه فقط قل بده دیگه از این ادا ها در نیاری

-جونمی

از جاش بلند میشه...منم بلند میشم...دستشو میاره جلو و میگه:دوست؟!

میپرم بغلشو میگم:دوســــــــــت

من و از خودش جدا میکنه و میگه:مگه نگفتم اینطوری ادا در نیار

-بــــــــــــاشه

+اه اصلا بیخیالش

با هم.میخندیم که ارمیتا پیداش میشه...توی یک دستش پارمیس و یک دستشم مینا

جلوشم امیر...میاد سمتمون...

+خـــــــــــب خبر خوب دارم

از داخل کیفش چنتا بیلیط در میاره و میگه:خــــــب از اونجایی که شمیم باید استراحت کنه...قراره با هم بریم ژاپـــــــــــــــن

همه با هم شکیب و شمیم و من و مینا و پارمیس و تارا و امیر تازه پول اضافه هم داشتم پس چنتا بلیط اضافه هم گرفتم که میتونید دوستاتونو بیارید

بلیط هارو میده دست شکیب...دوتا دستامو میگیره میگه:واییییییی خیلی خوش میگذره باید زود تر اماده بشیم

بچه ها هورا میکشن ولی من و شکیب هنوز توی شوکیم...

از زبان.مینا:

بلوز خاله ارمیتا میکشم و میگم:خب راستش میتوونم یکی از دوستامو بیارم

+چرا کـــــــــه نـــــــــه

یکی از بلیط هارو میگیرم زود میرم سمت خونه ملینا...زیاد دور نبود...زود میرسم...زنگ در رو میزنم...ملینا باز میکنه

-ملینا میایی بریم ژاپن

+چی؟!چرا اینقدر یهویی

-خواهش میکنم مامانمو و خاله ارمیتا و عمو شکیب و...

تا اسم عمو شکیب اومد خاله فاطیما اومد دم در...

+وایی میخوایید برید ژاپن چرا باهاش نمیری

از زبان ملینا:

شوق کردم این مامان من نبود...

+مینا جان من با دختر یک حرفایی دارم الان میاییم

دستمو گرفت و گفت:لحظه به لحظه میگی چه اتفاقی میوفته فهمیدی؟!

حالا فهمیدم...بخاطر همون مردست...برام مهم نبود...پس گفتم باشه

از زبان مینا:

در باز شد...تاریخ و ساعت پرواز رو گفتم...

از زبان شمیم‌:

خب راستش منم دوست دارم یکی از دوستامو بیارم

+حتما بفرما

رفتم سمت رستوران...باید از رییس تشکر میکردم

وارد رستوران.میشم:

رییس تا منو میبینه میاد سمتمو میگه:مگه نباید الان بیمارستان باشی

بلیطو میبرم جلو...قضیرو میگم

اونم قبول میکنه...حتما خیلی خوش میگذره...خیلی خوشحالم

روز موعود فرا میرسد:....
پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به Shamimane می باشد