Shamimane part 1
سلام...من شمیم هستم...دختری 15 ساله...اهل ایران زمین.
با پدر مادرم...در روستا های...کنار شهر بزرگ تهران زندگی میکنم...15 سال سن دارم...به قول مادرم بلوغ شده ام.
استرس تمام بدنم رو در بر گرفته...خواستگار های روستا دم خونه صف کشیده بودند...از اونجایی که زن توی روستای ما کم پیدا میشد...خیلی ها برای ازدواج و تشکیل خوانواده آمده بودند...یکی یکی داخل میدن و خود را به خوبی انکار میکردن...ده خدا آمد...ترس در جانم...ده خدا پیر است...دهن باز کرد تا کلمه ای بگوید...
_خسته نباشید...امدم بگوییم آیا پسرم را به غلامی میپزیرید
تقربا آماده پیشنهاد ازدواج با ده خدا شده بودم اما...تا اسم پسرش را شنیدم...
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


Shamimane part 1
