Shamimane

من مجنون عشقم...❤

shmamimane part 21

1399/7/12 13:27
نویسنده : ...
103 بازدید
اشتراک گذاری
شمیم برمیگرده...چشمام برق میزنه...یک خانم زیبا و خوش لباس...ظاهر میشه

میپره بغل شکیب و میگه:سلام داداشــــــی...اوا برادر زاده عزیزمممممم...

میپره بغلش...احوال مرسی میکنن چه چشمش به من میوفته...

+این خانم زیبا و باکمالات کیه؟!

دستشو میاره جلو

+سلام من ارمیتا خواهر شکیب و عمه اناهیتا هستم

بهش دست میدم...میگم:منم شمیم هستم

خم میشه سمت مینا...میگه:چه خانم کوچولویــــه زیبایی...اسم شما؟

+من.مینا هستم

-پس باید با پسر اشنا شی

از زبان.مینا:

پسرشو هل داد سمتم...گفت:چه نــــــاز

بیایید تو...شمیم میگه:نه ممنون به اندازه کافی به اقا شکیب زحمت دادیم

دست من و شمیم رو گرفت...خیلی لاغر و زیبا بود تاحالا چنین زنی ندیده بودم...برد داخل و روی مبل نشوند...همه دور هم بودن...خاله ارمیتا رفت که چایی بریزه و.گفت:شمیم چرا اومدی اینجا؟!

از زبان شمیم:

-اومده بودم که پارمیس رو پس بگیرم راستش خیلی شرمنده ام نگار خیلی سخت بوده

+اوهوم...

چایی رو اورد گذاشت رو میز...نشست کنارم...دستمو گرفت و گفت:چرا با داداشم ازدواج نمیکنی؟!

چی داره میگه...؟!

شکیب گفت:بیخیال خواهرم معمولا همینطوریه

خندیدیم...

از زبان مینا:

پاشدم...رفتم سمت تارا و گفتم:حالا که اینجاییم بیا بریم پروژه رو ترتیب بدیم...

+باشه

وارد اتاقش شدیم...مثل اتاق پرنسسا بود...چه خوشگل...

روی میز بزرگی نشستیم...روش کلی وسایل کاردستی بود

+دلت تنگ.نمیشه؟!

-دلتنگ چی؟!

+مادرت

-چطور میتونم دلتنگ.چیزی بشم که هیچوقت نداشتم

+خیلی خوش شانسی

-چرا؟!

+مادرم بدترین مادری که دیدم...

سرشو میزاره رو میز و میگه:مادرم وقتی از پدرم طلاق گرفت رفت و زود ازدواج کرد...حالا که شوهرش حالش خرابه اومده اینجا...مادرم اصلا عاشق من یا پدرم نیست عاشق پوله

از جاش پاشد

+فهمیدم

-چیو؟!

+بیا درباره (مادر) پروژه بنویسیم

در باز شد....
پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به Shamimane می باشد