shmamimane part 21
شمیم برمیگرده...چشمام برق میزنه...یک خانم زیبا و خوش لباس...ظاهر میشه
میپره بغل شکیب و میگه:سلام داداشــــــی...اوا برادر زاده عزیزمممممم...
میپره بغلش...احوال مرسی میکنن چه چشمش به من میوفته...
+این خانم زیبا و باکمالات کیه؟!
دستشو میاره جلو
+سلام من ارمیتا خواهر شکیب و عمه اناهیتا هستم
بهش دست میدم...میگم:منم شمیم هستم
خم میشه سمت مینا...میگه:چه خانم کوچولویــــه زیبایی...اسم شما؟
+من.مینا هستم
-پس باید با پسر اشنا شی
از زبان.مینا:
پسرشو هل داد سمتم...گفت:چه نــــــاز
بیایید تو...شمیم میگه:نه ممنون به اندازه کافی به اقا شکیب زحمت دادیم
دست من و شمیم رو گرفت...خیلی لاغر و زیبا بود تاحالا چنین زنی ندیده بودم...برد داخل و روی مبل نشوند...همه دور هم بودن...خاله ارمیتا رفت که چایی بریزه و.گفت:شمیم چرا اومدی اینجا؟!
از زبان شمیم:
-اومده بودم که پارمیس رو پس بگیرم راستش خیلی شرمنده ام نگار خیلی سخت بوده
+اوهوم...
چایی رو اورد گذاشت رو میز...نشست کنارم...دستمو گرفت و گفت:چرا با داداشم ازدواج نمیکنی؟!
چی داره میگه...؟!
شکیب گفت:بیخیال خواهرم معمولا همینطوریه
خندیدیم...
از زبان مینا:
پاشدم...رفتم سمت تارا و گفتم:حالا که اینجاییم بیا بریم پروژه رو ترتیب بدیم...
+باشه
وارد اتاقش شدیم...مثل اتاق پرنسسا بود...چه خوشگل...
روی میز بزرگی نشستیم...روش کلی وسایل کاردستی بود
+دلت تنگ.نمیشه؟!
-دلتنگ چی؟!
+مادرت
-چطور میتونم دلتنگ.چیزی بشم که هیچوقت نداشتم
+خیلی خوش شانسی
-چرا؟!
+مادرم بدترین مادری که دیدم...
سرشو میزاره رو میز و میگه:مادرم وقتی از پدرم طلاق گرفت رفت و زود ازدواج کرد...حالا که شوهرش حالش خرابه اومده اینجا...مادرم اصلا عاشق من یا پدرم نیست عاشق پوله
از جاش پاشد
+فهمیدم
-چیو؟!
+بیا درباره (مادر) پروژه بنویسیم
در باز شد....
میپره بغل شکیب و میگه:سلام داداشــــــی...اوا برادر زاده عزیزمممممم...
میپره بغلش...احوال مرسی میکنن چه چشمش به من میوفته...
+این خانم زیبا و باکمالات کیه؟!
دستشو میاره جلو
+سلام من ارمیتا خواهر شکیب و عمه اناهیتا هستم
بهش دست میدم...میگم:منم شمیم هستم
خم میشه سمت مینا...میگه:چه خانم کوچولویــــه زیبایی...اسم شما؟
+من.مینا هستم
-پس باید با پسر اشنا شی
از زبان.مینا:
پسرشو هل داد سمتم...گفت:چه نــــــاز
بیایید تو...شمیم میگه:نه ممنون به اندازه کافی به اقا شکیب زحمت دادیم
دست من و شمیم رو گرفت...خیلی لاغر و زیبا بود تاحالا چنین زنی ندیده بودم...برد داخل و روی مبل نشوند...همه دور هم بودن...خاله ارمیتا رفت که چایی بریزه و.گفت:شمیم چرا اومدی اینجا؟!
از زبان شمیم:
-اومده بودم که پارمیس رو پس بگیرم راستش خیلی شرمنده ام نگار خیلی سخت بوده
+اوهوم...
چایی رو اورد گذاشت رو میز...نشست کنارم...دستمو گرفت و گفت:چرا با داداشم ازدواج نمیکنی؟!
چی داره میگه...؟!
شکیب گفت:بیخیال خواهرم معمولا همینطوریه
خندیدیم...
از زبان مینا:
پاشدم...رفتم سمت تارا و گفتم:حالا که اینجاییم بیا بریم پروژه رو ترتیب بدیم...
+باشه
وارد اتاقش شدیم...مثل اتاق پرنسسا بود...چه خوشگل...
روی میز بزرگی نشستیم...روش کلی وسایل کاردستی بود
+دلت تنگ.نمیشه؟!
-دلتنگ چی؟!
+مادرت
-چطور میتونم دلتنگ.چیزی بشم که هیچوقت نداشتم
+خیلی خوش شانسی
-چرا؟!
+مادرم بدترین مادری که دیدم...
سرشو میزاره رو میز و میگه:مادرم وقتی از پدرم طلاق گرفت رفت و زود ازدواج کرد...حالا که شوهرش حالش خرابه اومده اینجا...مادرم اصلا عاشق من یا پدرم نیست عاشق پوله
از جاش پاشد
+فهمیدم
-چیو؟!
+بیا درباره (مادر) پروژه بنویسیم
در باز شد....
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


shmamimane part 21
