Shamimane

من مجنون عشقم...❤

shamimane part 20

1399/7/12 10:56
نویسنده : ...
115 بازدید
اشتراک گذاری
توی فکر این بودم بدمش یا ندم...پارمیس گریش گرفت...یکی از پیشخدت های بد اخلاق گفت...بچه رو خفه کن...منم بالا پایین میکردم اما صداش قطع نمیشد...شکیب بچه رو ازم گرفت و گفت:لج نکن...بچه رو بده...بعد از ظهر پسش بگیر...چاره ای نداشتم...واقعا کار با بچه سخت بود...بچه رو دادم بهش...و گفتم:اگه اسیب بهش بزنی یک روز خوش برات نمیزارم...اونم.گفت:نترس هیچیش نمیشه

-فقط...

+بله؟!

-میدونی پارمیس کمی معدش خرابه

+واقعا؟!مشکلی نیست

رفت...منم رفتم سر کارم...

از زبان مینا:

رفتم پیش تارا...باید زمان تایین میکرد تا برم خونش

-سلام

+سلام چیکار داری؟!

-خب برای پروژه کی بیام

+بزار فردا بیا امروز عمم داره میاد

-باشه

رفتم...

بعد از مدرسه:

کلاس تموم شد منتظر موندم...ملینا اومد پایین با هم رفتیم...جلوی در منتظر بودیم...خانمی برای  ملینا دست تکون داد...در گوشش گفتم:مادرته؟!

+اره

مادرش اومد جلو

-سلام

+سلام دختر گلم تو دوست ملینایی نه؟!

-بله

+من فاطیما هستم مادر ملینا میتونی خاله فاطیما صدام کنی...

خیلی خوش رو بود...ازش خوشم اومد...رفتن منتظر موندم...کمی چهرش اشنا بود...کلی زیاد بهش.فکر نکردم

از زبان شمیم:زود اماده شدم...باید میرفتم دنبال مینا بعدا خونه شکیب تا پارمیس رو تحویل بگیرم...

از زبان شکیب:

بچه رو گزاشتم روی تخت خوابیده بود...واقعا فکر کنم ۱۰ بار کار خرابی کرد...بچه دردسر سازی بود...واقعا شمیم چطور با این بچه کار میکرد...واقعا سر سخت بود...هه

از زبان شمیم:رسیدم مدرسه...اینور اون ور رو نگاه میکنم مینا رو.پیدا میکنم...میرم سمتش...سلام میکنیم...دستشو میگرمو سوار تاکسی میشیم...کمی بعد متوجه میشه نمیریم خونه و.میگه

+داریم کجا میریم

-خونه دوستم تا پارمیس رو پس.بگیرم

+خواهر من و سپردی به دوستت؟!؟!؟!

-فقط همین یکدفعه

یک ساعتی طول کشید تا برسیم...خونه واقعا بزرگی بود...پا میشیم...چنتایی در داشت به در اصلی میرم و در میزنم...چند ثانیه بعد شکیب در رو باز میکنه...از چشمام معلوم بود که خیلی نگه داشتن بچه سخت بود...بچه رو گرفتم...گفت:چرا میرید بفرمایید تو

-نه به اندازه کافی زحمت دادیم

یک دختر بچه از اون پشت داد زد...بابا کیه؟!

از زبان مینا:دختر بچه اومد و دست مردرورفت...باورم نمیشه اینجا خونه اناهیتا باشه...البته بایدم باورم بشه...چه تصادفی...گفتم شانس ندارم

+مینا؟!اینجا چیکار میکنی نکنه نتونستی صبر کنی تا خونه من و ببینی

-معلومه که نه

شمیم گفت:همو میشناسید؟!

از پشت یک خانم اومد...

از زبان شمیم:سرمو برگردوندم...













































































پسندها (1)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)


12 مهر 99 12:30
این چرا تهش خالیه؟
...
پاسخ
متوجه نمیشم

12 مهر 99 12:37
بعد از (از زبان شمیم:سرمو برگردوندم)دیگه هیچی نیست و کلی خط خالی وجود داره و سفید،بقیش کو؟
...
پاسخ
اها خب عزیزم ادامه داره...
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به Shamimane می باشد