Shamimane

من مجنون عشقم...❤

shamimane part 22

1399/7/12 13:51
نویسنده : ...
84 بازدید
اشتراک گذاری
در باز شد...خاله ارمیتا بود...اومد و گفت:عمـــــــه کارت دارم بدو بیا بیرون...راستی اگه اجازه بدی پسرمم توی پروژه کمک کنه

+باشه پس.مینا تو اینجا بمون من الان میام

رفتن...من و پسرش موندیم...رفتم سمتش

-سلام من مینا هستم

کمی به دستم خیره شد...دستمو پرت کرد اونور و گفت:منم امیرم گدا خانم

چه بچه پرویی...دقیقا بر عکس مادرش...رومخ

-هه...خودت هم دوونه ای...

انگار پسره واقعا دیوونه بود...

+چی گفتی؟!

افتاد دنبالم...من سریع تر میدویدم...که صدای گریه اومد...رفتیم سمتش...پارمیس بود.

انگار کار خرابی کرده بود...باید پوشکشو عوض میکردم...کنار تخت پوشک بود...برش داشتم پوشک رو باز کردم

+هه...دقیقا شبیهشی

دیگه واقعا رفت رو اعصابم...پوشک کثیف رو برداشتم و پرت کردم سمت

+بس کن

-نمیکنم حقته...

زبون درازی کرد

دویدم که منو نگیره...که پام خورد به گوشه فرش...

-اخخخ

نشست رو زمین گفت:حالت خوبه؟!

-اره

پاشدم که راه برم...اما انگار واقعا حالم خوب نبود

رفت سمت در...در قفل بود...این دیگه چه وضعشه

نشست زمین و گفت:از پدرم یاد گرفتم چطوری مچ پای پیچ خوردرو جا بندازه

بعد از کمی تلاس مچ.پا مو درست کرد...پاشد و دستشو جلوم دراز کرد...دستشو گرفتم و پا شدم

در باز شد...شمیم و ارمیتا بودن

ارمیتا گفت:اوو...ببخشید در یهو قفل شد...هه هه هه

تارا اومد...گفت:اینجا چه بوی گندی.میده

دوتامون با هم گفتیم:تقصیر اون بود و اشاره کردیم به پارمیس...همه خندیدم

شمیم گفت:زود باش مینا باید بریم...بعد از خدا حافظی راهی خونه شدیم

از زبان ارمیتا:

قوری رو برمیدارم...میگم:قضیه شمیم چیه؟!

+هیچی فقط دوستمه حق ندارم دوست داشته باشم؟!

-نه معلومه که حق داری

بهش چایی تأرف کردم و گفتم: بفرما

کنارش نشستم و با هم چایی خوردیم

از زبان شمیم:داخل کیفم دنبال کلید بودم...وقتی پیداش کردم سرمو بردم بالا که...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به Shamimane می باشد