shamimane part 22
در باز شد...خاله ارمیتا بود...اومد و گفت:عمـــــــه کارت دارم بدو بیا بیرون...راستی اگه اجازه بدی پسرمم توی پروژه کمک کنه
+باشه پس.مینا تو اینجا بمون من الان میام
رفتن...من و پسرش موندیم...رفتم سمتش
-سلام من مینا هستم
کمی به دستم خیره شد...دستمو پرت کرد اونور و گفت:منم امیرم گدا خانم
چه بچه پرویی...دقیقا بر عکس مادرش...رومخ
-هه...خودت هم دوونه ای...
انگار پسره واقعا دیوونه بود...
+چی گفتی؟!
افتاد دنبالم...من سریع تر میدویدم...که صدای گریه اومد...رفتیم سمتش...پارمیس بود.
انگار کار خرابی کرده بود...باید پوشکشو عوض میکردم...کنار تخت پوشک بود...برش داشتم پوشک رو باز کردم
+هه...دقیقا شبیهشی
دیگه واقعا رفت رو اعصابم...پوشک کثیف رو برداشتم و پرت کردم سمت
+بس کن
-نمیکنم حقته...
زبون درازی کرد
دویدم که منو نگیره...که پام خورد به گوشه فرش...
-اخخخ
نشست رو زمین گفت:حالت خوبه؟!
-اره
پاشدم که راه برم...اما انگار واقعا حالم خوب نبود
رفت سمت در...در قفل بود...این دیگه چه وضعشه
نشست زمین و گفت:از پدرم یاد گرفتم چطوری مچ پای پیچ خوردرو جا بندازه
بعد از کمی تلاس مچ.پا مو درست کرد...پاشد و دستشو جلوم دراز کرد...دستشو گرفتم و پا شدم
در باز شد...شمیم و ارمیتا بودن
ارمیتا گفت:اوو...ببخشید در یهو قفل شد...هه هه هه
تارا اومد...گفت:اینجا چه بوی گندی.میده
دوتامون با هم گفتیم:تقصیر اون بود و اشاره کردیم به پارمیس...همه خندیدم
شمیم گفت:زود باش مینا باید بریم...بعد از خدا حافظی راهی خونه شدیم
از زبان ارمیتا:
قوری رو برمیدارم...میگم:قضیه شمیم چیه؟!
+هیچی فقط دوستمه حق ندارم دوست داشته باشم؟!
-نه معلومه که حق داری
بهش چایی تأرف کردم و گفتم: بفرما
کنارش نشستم و با هم چایی خوردیم
از زبان شمیم:داخل کیفم دنبال کلید بودم...وقتی پیداش کردم سرمو بردم بالا که...
+باشه پس.مینا تو اینجا بمون من الان میام
رفتن...من و پسرش موندیم...رفتم سمتش
-سلام من مینا هستم
کمی به دستم خیره شد...دستمو پرت کرد اونور و گفت:منم امیرم گدا خانم
چه بچه پرویی...دقیقا بر عکس مادرش...رومخ
-هه...خودت هم دوونه ای...
انگار پسره واقعا دیوونه بود...
+چی گفتی؟!
افتاد دنبالم...من سریع تر میدویدم...که صدای گریه اومد...رفتیم سمتش...پارمیس بود.
انگار کار خرابی کرده بود...باید پوشکشو عوض میکردم...کنار تخت پوشک بود...برش داشتم پوشک رو باز کردم
+هه...دقیقا شبیهشی
دیگه واقعا رفت رو اعصابم...پوشک کثیف رو برداشتم و پرت کردم سمت
+بس کن
-نمیکنم حقته...
زبون درازی کرد
دویدم که منو نگیره...که پام خورد به گوشه فرش...
-اخخخ
نشست رو زمین گفت:حالت خوبه؟!
-اره
پاشدم که راه برم...اما انگار واقعا حالم خوب نبود
رفت سمت در...در قفل بود...این دیگه چه وضعشه
نشست زمین و گفت:از پدرم یاد گرفتم چطوری مچ پای پیچ خوردرو جا بندازه
بعد از کمی تلاس مچ.پا مو درست کرد...پاشد و دستشو جلوم دراز کرد...دستشو گرفتم و پا شدم
در باز شد...شمیم و ارمیتا بودن
ارمیتا گفت:اوو...ببخشید در یهو قفل شد...هه هه هه
تارا اومد...گفت:اینجا چه بوی گندی.میده
دوتامون با هم گفتیم:تقصیر اون بود و اشاره کردیم به پارمیس...همه خندیدم
شمیم گفت:زود باش مینا باید بریم...بعد از خدا حافظی راهی خونه شدیم
از زبان ارمیتا:
قوری رو برمیدارم...میگم:قضیه شمیم چیه؟!
+هیچی فقط دوستمه حق ندارم دوست داشته باشم؟!
-نه معلومه که حق داری
بهش چایی تأرف کردم و گفتم: بفرما
کنارش نشستم و با هم چایی خوردیم
از زبان شمیم:داخل کیفم دنبال کلید بودم...وقتی پیداش کردم سرمو بردم بالا که...
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


shamimane part 22
