shamimane part 19
اناهیتا جلوم سبز شد...یعنی چیکارم داشت...برگه ای رو اورد جلو روم...و گفت:فکر کنم باید بیایی خونم...
برگه رو ازش گرفتم...انگار برای.پروژه علمی باید میرفتم خونش...منم شانس افتضاحی دارما...برگرو دادم بهش و از کنارش رد شدم...احساس غرور کردم...داشتم با ملینا حرف میزدم که...یگانه اومد جلوم...گفت:فقط ایندفعه تو نستی فرار کنی.تازه منم نتونستم برم اردو بخاطر یک گدا...نادیا که بغلش بود خندید...رفتن...اه کشیدم...زندگیم خسته کننده بود...هروز صبح باید با اینا چشم تو چشم می شدم تازه برای پروژه باید برم خونه یک دختر مغرور...ملینا گفت:مینا سر پرستت خیلی باحاله
-اره خیلی دوستش دارم
+واقعا؟!
-معلومه
با هم رفتیم کلاس...
از زبان شمیم:از خواب بلد میشم...نگاهی به ساعت میندازه...دیر کردم...فکر کنم مینا خودش رفته مدرسه...پارمیس رو زود بلند کردم...اماده شدم نیم ساعته که دیر کردم...حالا چیکار کنم...اوففف
میرسم مغازه...نفسم که میاد سر جاش میرم اتاق مدیر...ازش کلی عذر خواهی کردم و اون با لحن مهربانی عذرخواهیمو قبول کرد...لباس فرممو میپوشم و میرم که سفارش بگیرم.
از زبان مینا:کلاس تموم شد...واقعا ریاضی خسته کنندست.
دنبال ملینا گشتمو انگار زود تر از من از کلاس رفته بیرون...پیداش نمیکنم...همه جارو میگردن...میرم پاتوقمون...اونجا بود و زانو غم بغل کرده بود...رفتم پیشش...میخواستم دلداریش بدم...کنارش نشستم.
-چیشده؟!
با هق هق بهم نگاه کرد و پرید بغلم و گفت:مادرم...داشت میرفت خونه شوهر سابقش
-خب شاید داشت میرفت دخترشو ببینه
+اون به من هیچ توجهی نداره اما همیشه میره پیش اون...حس.میکنم هیشکی من و دوست نداره...حتی مادرم...پدرم که حالش وخیمه و تو بیمارستانه من هیشکی رو ندارم...
با دستم زدم پشتش و گفتم:همه چی درست میشه
از زبان شمیم:
پارمیس بغلم بود...یک مشتری اومد...رفتم تا سفارش بگیر...سرمو که بلند کردم...همون مرد دیشبی رو دیدم...به نظر اونم تعجب کرده بود
-شما اینجا چیکار میکنی؟!
+راستش من همیشه میام اینجا
-واقعا؟!
+اره
-پس چرا هیچوقت ندیدمتون
خندید...گفت:من معمولا بخش ویژه میشینم اما امروز اومدم معمولی
-چه جالب
پارمیس گریه کرد...هی گریه نکن...اروم باش
شکیب از جاش بلند شد و بچه رو ازم گرفت...طول نکشید که ارومش کرد.
پسش داد بهم...گفت:وقتی دخترم بچه بود کارم این بود ارومش کنم...
خندیدم...وای واقعا چرا؟!...پارمیس خوب میدونه کجا کار خرابی کنه...رفتم بیرون و پوشکشو عوض کردم کار با بچه سخته...شکیب ظاهر شدو گفت:چرا نمیدی وقتی سر کاری.نگهش دارم.
-اخه...
+واقعا فکر میکنید من ادمی ام که به بچه ها صدمه بزنه...دخترم که میره مدرسه خودمم که نباید برم سرکار...بیکارم میتونم بچه داری کنم
هنوز اطمینان نداشتم...یعنی.پارمیسو بدم بهش یا نه؟!......
برگه رو ازش گرفتم...انگار برای.پروژه علمی باید میرفتم خونش...منم شانس افتضاحی دارما...برگرو دادم بهش و از کنارش رد شدم...احساس غرور کردم...داشتم با ملینا حرف میزدم که...یگانه اومد جلوم...گفت:فقط ایندفعه تو نستی فرار کنی.تازه منم نتونستم برم اردو بخاطر یک گدا...نادیا که بغلش بود خندید...رفتن...اه کشیدم...زندگیم خسته کننده بود...هروز صبح باید با اینا چشم تو چشم می شدم تازه برای پروژه باید برم خونه یک دختر مغرور...ملینا گفت:مینا سر پرستت خیلی باحاله
-اره خیلی دوستش دارم
+واقعا؟!
-معلومه
با هم رفتیم کلاس...
از زبان شمیم:از خواب بلد میشم...نگاهی به ساعت میندازه...دیر کردم...فکر کنم مینا خودش رفته مدرسه...پارمیس رو زود بلند کردم...اماده شدم نیم ساعته که دیر کردم...حالا چیکار کنم...اوففف
میرسم مغازه...نفسم که میاد سر جاش میرم اتاق مدیر...ازش کلی عذر خواهی کردم و اون با لحن مهربانی عذرخواهیمو قبول کرد...لباس فرممو میپوشم و میرم که سفارش بگیرم.
از زبان مینا:کلاس تموم شد...واقعا ریاضی خسته کنندست.
دنبال ملینا گشتمو انگار زود تر از من از کلاس رفته بیرون...پیداش نمیکنم...همه جارو میگردن...میرم پاتوقمون...اونجا بود و زانو غم بغل کرده بود...رفتم پیشش...میخواستم دلداریش بدم...کنارش نشستم.
-چیشده؟!
با هق هق بهم نگاه کرد و پرید بغلم و گفت:مادرم...داشت میرفت خونه شوهر سابقش
-خب شاید داشت میرفت دخترشو ببینه
+اون به من هیچ توجهی نداره اما همیشه میره پیش اون...حس.میکنم هیشکی من و دوست نداره...حتی مادرم...پدرم که حالش وخیمه و تو بیمارستانه من هیشکی رو ندارم...
با دستم زدم پشتش و گفتم:همه چی درست میشه
از زبان شمیم:
پارمیس بغلم بود...یک مشتری اومد...رفتم تا سفارش بگیر...سرمو که بلند کردم...همون مرد دیشبی رو دیدم...به نظر اونم تعجب کرده بود
-شما اینجا چیکار میکنی؟!
+راستش من همیشه میام اینجا
-واقعا؟!
+اره
-پس چرا هیچوقت ندیدمتون
خندید...گفت:من معمولا بخش ویژه میشینم اما امروز اومدم معمولی
-چه جالب
پارمیس گریه کرد...هی گریه نکن...اروم باش
شکیب از جاش بلند شد و بچه رو ازم گرفت...طول نکشید که ارومش کرد.
پسش داد بهم...گفت:وقتی دخترم بچه بود کارم این بود ارومش کنم...
خندیدم...وای واقعا چرا؟!...پارمیس خوب میدونه کجا کار خرابی کنه...رفتم بیرون و پوشکشو عوض کردم کار با بچه سخته...شکیب ظاهر شدو گفت:چرا نمیدی وقتی سر کاری.نگهش دارم.
-اخه...
+واقعا فکر میکنید من ادمی ام که به بچه ها صدمه بزنه...دخترم که میره مدرسه خودمم که نباید برم سرکار...بیکارم میتونم بچه داری کنم
هنوز اطمینان نداشتم...یعنی.پارمیسو بدم بهش یا نه؟!......
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


shamimane part 19
