shamimane part 23
کلید رو پیدا کردم...سرمو بردم بالا که...مدیر رستوران رو دیدم...گفتم:سلام اینجا چیکار میکنید؟!
+سلام راستش اینو جا گزاشته بودید...
بهم لباس فرم رو داد...تشکر کردم...رفتم داخل مینا هم از پشت اومد...خیلی خسته بودم...اوففف
سرمو میزارم روی بالش...میخوام بخوابم...روز سختی بود...چشمام به خواب رفت
از زبان مینا:شمیم خوابش برده...خم میشم و لپشو بوس میکنم...صورتشو نوازش میکنم...فردا تولدش بود...قبلا شمیم گفته بود کی تولدشه...میخوام خیلی خوشحالش کنم...چشمام رو روهم میزارم و میخوابم کنارش
فردا صبح:
از خواب بیدار میشم...دست و صورتمو توی سینک کوچیکی میشورم...لباس فرمم رو تنم میکنم و میرم...شمیم دم در منتظرم بود...دستم رو گرفت و با هم رفتیم سمت مدرسه...داشتیم راه میرفتیم که یههو...خاله ارمیتا جلومون سبز شد
گفت:اووو...سلام شمیم...چه خوب همو دیدیم...
+بله چه خوب
-سلام خاله
+سلام مینا دارید میرید مدرسه؟!
-بله
+خب...منم دارم پسرمو میبرم چرا نمیایید با هم بریم؟!
شمیم.گفت:پسر شما باید بره مدرسه...
+مدرسه پسرونه پسرم نزدیکه مدرسه میناعه زود باش
دستمو گرفت و از شمیم خدا حافظی کرد...واقعا زیبا بود زیبا و جوان...صورت صافی داشت...صاف و براق...صورت ساده اما زیبایی داشت...طولی نکشید که رسیدیم مدرسه...رفتم مدرسه...وارد صف شدم...داشتم با ملینا گپ.میزدم که یگانه اومد...
گفت:مینا بیا کارت دارم...
-باشه
رفتم یعنی چیکار میتونه داشته باشه؟!
یگانه یک جا وایستاد منم وایستادم.
+خب ببین مینا...من و نادیا باید بهت یه چیزی بگیم...
نادیا از پشت ظاهر شد...کمر کج کرد نو گفتن ببخشید
-مشکلی نیست واقعا خوشحال میشم
سرشونو اوردن بالا...نادیا من و از پشت گرفت...یگانه هم موهامو از ته زد...توی دستشویی بودیم...کسی متوجه نشد...ولم کردن...رفتم جلو ایینه...اشک از چشمام امد(دلیل:مو برای یک دختر خیلی مهمه یا حداقل برای مینا مهم بود)
حس میکنم یکی دهنم رو بسته...میخوام فریاد بزنم اما نمیتونم...فقط میتونم تو خودم بریزم...چرا اینطوری شد
از زبان ارمیتا:
کیفمو بر میدارم...میدوم به سمت خونه داداشم...باید زود برسم...
بعد از ۱ ساعت:
زنگ در رو میزنم...شکیب باز میکنه...با زو هاشو میگیرم و میکشونمش سمت مبل ها میشبنم جلوش میگم:میخوام برای شمیم تولد بگیری
+چی داری میگی!؟
-خودت میدونی تو نمیتونی تنها باشی
+اون فقط یک دوسته...یک دوســـت...چرا درکش برات سخته
-خب چرا یک تولد برای دوستت نمیگیری
+چرا...
-بس کن همین امروز تولد میگیری...زود تند سریع خدافظ
زود جیم.میشم تا نتونه چیزی بگه...باید برم دنبال مینا
از زبان شمیم:
مشتری ها میرن...شروع میکنم به تمیز کردت میز...گوشیم زنگ میخوری...هم زمان پارمیس هم خرابکاری میکنه...پارمیس واقعا انگار هر وقت بخواد کار خرابی میکنه...گوشی برداشتم و چسبوندم به کوشم تا دوتا دستما داشته باشم...رفتم بیرون و گفتم:الو
+سلام شمیم
-او سلام اقا شکیب بفرمایید
+راستش میتونم امروز ببنمتون
-حتما چرا که نه کجا؟!
+در خونتون
-در خونم؟!باشه حتما میبینمتون
از زبان مینا:
منتظر خاله ارمیتا میشم...این ور اون ور رو نگاه میکنم...
خاله داره دست تکون میده که صورتش داغون میشه ...میرم سمتش...میپرسه:چیشده؟!
-اتفاقی نیوفتاده
+چی داری میگی زود بگو کی باهات این کارو کرده؟!
تا اینو گفت یکی از بچه ها یگانه رو صدا زد...
اومد پیش من تیکه بندازه اما وقتی خاله رو دید ساکت شد
ولی خاله بو برد...داد زد:میمون چطور تونستی چنین بلایی سر عروسم.بیاری؟!
یگانه تعجب کرده بود گفت:عروس منظورتون چیه؟!
+درسته این عروس ایندمه بقیش به تو مربوط نمیشه
شاید اگه تا الان شمیم نمیگفت که عمو شکیب بهش گفته خاله معمولا اینجوریه...مثل یگانه تعجب میکردم
خانم حسینی ظاهر میشه و میگه:خانم اینجا چه خبره
همرو از هم جدا میکنه
خاله به غرور دستمو میگریره و میره به سمت مدرسه امیر
از خاله خوشم میاد خیلی قویه
از زبان شمیم:
پارمیس رو برمیدارم که مدیر صدام میزنه...میرم اتاقش...در میزنم...وارد میشم
-اتفاقی افتاده؟!
+امروز تولدته درسته
-اوه بله از کجا میدونید؟!
+اونش مهم نیست میخوایید با هم جشن بگیریم
-خب راستش...
فهمیدم
-راستش چطوره یکی از دوستامم بیارم
+حتما عالی میشه
پارمیس گریش میگره فکر کنم گشنشه...رییس از جاش بلنو میشه و لپ پارمیس رو فشار میده...
+خیلی نازه
-میخواید بغلتون بگیرید
+خوشحال میشم
پارمیس رو میدم بهش
+خیلی بچه دوست دارم اما تاحالا بچه نداشتم
-واقعا اینم بچه خونی من نیست...اما...اما خیلی دوستش دارم
با هم میختدیم...رییس واقعا مهربون بود...من رییس صداش میکردم
بهش گفتم:میشه اسمتونو بدونم
+حتما من علی هستم
پارمیس...
+سلام راستش اینو جا گزاشته بودید...
بهم لباس فرم رو داد...تشکر کردم...رفتم داخل مینا هم از پشت اومد...خیلی خسته بودم...اوففف
سرمو میزارم روی بالش...میخوام بخوابم...روز سختی بود...چشمام به خواب رفت
از زبان مینا:شمیم خوابش برده...خم میشم و لپشو بوس میکنم...صورتشو نوازش میکنم...فردا تولدش بود...قبلا شمیم گفته بود کی تولدشه...میخوام خیلی خوشحالش کنم...چشمام رو روهم میزارم و میخوابم کنارش
فردا صبح:
از خواب بیدار میشم...دست و صورتمو توی سینک کوچیکی میشورم...لباس فرمم رو تنم میکنم و میرم...شمیم دم در منتظرم بود...دستم رو گرفت و با هم رفتیم سمت مدرسه...داشتیم راه میرفتیم که یههو...خاله ارمیتا جلومون سبز شد
گفت:اووو...سلام شمیم...چه خوب همو دیدیم...
+بله چه خوب
-سلام خاله
+سلام مینا دارید میرید مدرسه؟!
-بله
+خب...منم دارم پسرمو میبرم چرا نمیایید با هم بریم؟!
شمیم.گفت:پسر شما باید بره مدرسه...
+مدرسه پسرونه پسرم نزدیکه مدرسه میناعه زود باش
دستمو گرفت و از شمیم خدا حافظی کرد...واقعا زیبا بود زیبا و جوان...صورت صافی داشت...صاف و براق...صورت ساده اما زیبایی داشت...طولی نکشید که رسیدیم مدرسه...رفتم مدرسه...وارد صف شدم...داشتم با ملینا گپ.میزدم که یگانه اومد...
گفت:مینا بیا کارت دارم...
-باشه
رفتم یعنی چیکار میتونه داشته باشه؟!
یگانه یک جا وایستاد منم وایستادم.
+خب ببین مینا...من و نادیا باید بهت یه چیزی بگیم...
نادیا از پشت ظاهر شد...کمر کج کرد نو گفتن ببخشید
-مشکلی نیست واقعا خوشحال میشم
سرشونو اوردن بالا...نادیا من و از پشت گرفت...یگانه هم موهامو از ته زد...توی دستشویی بودیم...کسی متوجه نشد...ولم کردن...رفتم جلو ایینه...اشک از چشمام امد(دلیل:مو برای یک دختر خیلی مهمه یا حداقل برای مینا مهم بود)
حس میکنم یکی دهنم رو بسته...میخوام فریاد بزنم اما نمیتونم...فقط میتونم تو خودم بریزم...چرا اینطوری شد
از زبان ارمیتا:
کیفمو بر میدارم...میدوم به سمت خونه داداشم...باید زود برسم...
بعد از ۱ ساعت:
زنگ در رو میزنم...شکیب باز میکنه...با زو هاشو میگیرم و میکشونمش سمت مبل ها میشبنم جلوش میگم:میخوام برای شمیم تولد بگیری
+چی داری میگی!؟
-خودت میدونی تو نمیتونی تنها باشی
+اون فقط یک دوسته...یک دوســـت...چرا درکش برات سخته
-خب چرا یک تولد برای دوستت نمیگیری
+چرا...
-بس کن همین امروز تولد میگیری...زود تند سریع خدافظ
زود جیم.میشم تا نتونه چیزی بگه...باید برم دنبال مینا
از زبان شمیم:
مشتری ها میرن...شروع میکنم به تمیز کردت میز...گوشیم زنگ میخوری...هم زمان پارمیس هم خرابکاری میکنه...پارمیس واقعا انگار هر وقت بخواد کار خرابی میکنه...گوشی برداشتم و چسبوندم به کوشم تا دوتا دستما داشته باشم...رفتم بیرون و گفتم:الو
+سلام شمیم
-او سلام اقا شکیب بفرمایید
+راستش میتونم امروز ببنمتون
-حتما چرا که نه کجا؟!
+در خونتون
-در خونم؟!باشه حتما میبینمتون
از زبان مینا:
منتظر خاله ارمیتا میشم...این ور اون ور رو نگاه میکنم...
خاله داره دست تکون میده که صورتش داغون میشه ...میرم سمتش...میپرسه:چیشده؟!
-اتفاقی نیوفتاده
+چی داری میگی زود بگو کی باهات این کارو کرده؟!
تا اینو گفت یکی از بچه ها یگانه رو صدا زد...
اومد پیش من تیکه بندازه اما وقتی خاله رو دید ساکت شد
ولی خاله بو برد...داد زد:میمون چطور تونستی چنین بلایی سر عروسم.بیاری؟!
یگانه تعجب کرده بود گفت:عروس منظورتون چیه؟!
+درسته این عروس ایندمه بقیش به تو مربوط نمیشه
شاید اگه تا الان شمیم نمیگفت که عمو شکیب بهش گفته خاله معمولا اینجوریه...مثل یگانه تعجب میکردم
خانم حسینی ظاهر میشه و میگه:خانم اینجا چه خبره
همرو از هم جدا میکنه
خاله به غرور دستمو میگریره و میره به سمت مدرسه امیر
از خاله خوشم میاد خیلی قویه
از زبان شمیم:
پارمیس رو برمیدارم که مدیر صدام میزنه...میرم اتاقش...در میزنم...وارد میشم
-اتفاقی افتاده؟!
+امروز تولدته درسته
-اوه بله از کجا میدونید؟!
+اونش مهم نیست میخوایید با هم جشن بگیریم
-خب راستش...
فهمیدم
-راستش چطوره یکی از دوستامم بیارم
+حتما عالی میشه
پارمیس گریش میگره فکر کنم گشنشه...رییس از جاش بلنو میشه و لپ پارمیس رو فشار میده...
+خیلی نازه
-میخواید بغلتون بگیرید
+خوشحال میشم
پارمیس رو میدم بهش
+خیلی بچه دوست دارم اما تاحالا بچه نداشتم
-واقعا اینم بچه خونی من نیست...اما...اما خیلی دوستش دارم
با هم میختدیم...رییس واقعا مهربون بود...من رییس صداش میکردم
بهش گفتم:میشه اسمتونو بدونم
+حتما من علی هستم
پارمیس...
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


shamimane part 23
